تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
همان عشق كه چند لحظه پيش از دگرگونى تمام هستى را در معشوق خلاصه كرده حتى هستى عاشق را وابستهء هستى معشوق ساخته بود ، ناگهان دست به كار مىشود و تمام عناصر محبوبيت و زيبايى را كه به معشوق چسبانيده بود ، از رخسار معشوق به كنار مىكند و بجاى آنها عناصر تنفر و زشتى مىچسباند اين مسئله واقعا جاى تامل جدى است . آيا چنان است كه جلال الدين مىگويد و ما آن را به طور اختصار توضيح داديم ، يا اين كه پديده هاى روانى انسانى مانند رضايت و كراهت و محبت و عداوت و عشق و كينه . . . با به وجود آمدن عوامل مخصوص به خود به وجود مىآيند و با بر طرف شدن آنها از بين مىروند ، و بدان جهت كه روان آدمى از يك وحدت كامل برخوردار است ، انسان گمان مىكند كه همان حقيقت كه باعث به وجود آمدن پديدهء مخصوص شده است موجب از بين رفتن آن نيز گشته است . ولى اين احتمال صحيح به نظر نمىرسد ، زيرا اين دريافت كه روان آدمى است كه پديده هاى متضاد روانى را به وجود مىآورد و به ستيزه كردن و معدوم شدن وادار مىكند ، ناشى از سلطه و نظارت روان آدمى بر پديده ها و فعاليتهايى است كه در درون صورت مىگيرد ، نه اين كه خود روان همهء كارهاى مزبور را به طور مستقيم يا غير مستقيم انجام مىدهد . احتمال ديگر در توضيح مسئلهء مزبور اين است كه بگوييم :
در عدم ، هست اى برادر چون بود ضد اندر ضد خود مكنون بود
هر يك از پديده هاى روانى ، عامل ضد و نابودى خود را در درون خود مىپروراند ، نهايت امر اين است كه انسان كوته بين و سطح نگر نمىتواند اين واقعيت را تشخيص بدهد . به نظر مىرسد اين احتمال از جنبهء فلسفهء روانى قابل قبولتر است ، زيرا هيچ موجود و پديدهء مثبتى نيست كه در جويبار حركت و تحول قرار نگيرد و ما موقعى كه به ذات حركت توجه مىكنيم ، مىبينيم هر موجود و پديدهء مثبتى مانند يك نقطهء انتزاعى از هستى و نيستى است كه حقيقت حركت در بر دارد و از طرف