قصهء باز پادشاه و كمپير زن
( ( 2628 ) ) باز اسپيدى به كمپيرى دهى
او ببرّد ناخنش بهر بهى ( 1 ) ( ( 2629 ) ) ناخنى كه اصل كار است و شكار
كوژ كمپيرى ببرّد كوروار
( ( 2630 ) ) كه كجا بودست مادر تا تو را
ناخنان زينسان دراز است اى كيا ؟
( ( 2631 ) ) ناخن و منقار و پرّش را بريد
وقت مهر اين مىكند زال پليد
( ( 2632 ) ) چون كه تتماجش دهد او كم خورد
خشم گيرد مهرها را بر درد
( ( 2633 ) ) كه چنين تتماج پختم بهر تو
تو تكبر مىنمايى و عتو
( ( 2634 ) ) تو سزايى در همان رنج و بلا
نعمت و اقبال كى سازد تو را ؟
( ( 2635 ) ) آب تتماجش دهد كاين را بگير
گر نمىخواهى كه نوشى زين فطير
( ( 2636 ) ) آب تتماجش نگيرد طبع باز
زال بترنجد شود خشمش دراز
( ( 2637 ) ) از غضب آن آش سوزان بر سرش
ز ان فرو ريزد شود كل مغفرش
( ( 2638 ) ) اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز
ياد آرد لطف شاه با فروز
( ( 2639 ) ) ز ان دو چشم نازنين با دلال
كه ز چهرهء شاه دارد صد كمال
( ( 2640 ) ) چشم ما زاغش شده پر زخم زاغ
چشم نيك از چشم بد با درد و داغ
( ( 2641 ) ) چشم دريا بسطتى كز بسط او
هر دو عالم مىنمايد تار مو
( ( 2642 ) ) گر هزاران چرخ در چشمش رود
هم چو چشمه پيش قلزم گم شود
( ( 2643 ) ) چشم بگذشته از اين محسوسها
يافته از غيب بينى بوسها
( ( 2644 ) ) خود نمىيابم يكى گوشى كه من
نكتهاى گويم از آن چشم حسن
( ( 2645 ) ) مىچكيد آن آب محمود جليل
مىربودى قطره اش را جبرئيل
( ( 2646 ) ) تا بماند در پر و منقار خويش
گر دهد دستوريش آن خوب كيش
( ( 2647 ) ) باز گويد خشم كمپير ار فروخت
فرّ نور صبر و حلمم را نسوخت
( ( 2648 ) ) باز جانم باز صد صورت تند
زخم بر ناقه نه بر صالح زند
هامش
( 1 ) اين مثل را جلال الدين در گذشته آورده است . .