( ( 878 ) ) از بزرگى تخت كز حد مىفزود
نقل كردن هيچ نوع امكان نبود
( ( 879 ) ) خرده كارى بود و تفريقش خطر
هم چو اوصال بدن با همدگر
( ( 880 ) ) پس سليمان گفت گر چه فى الاخير
سرد خواهد شد برو تاج و سرير
( ( 881 ) ) چون ز وحدت جان برو آرد سرى
جسم را با فرّ او نبود فرى
( ( 882 ) ) چون بر آيد گوهر از قعر بحار
ننگرد اندر كف و خاشاك و خار
( ( 883 ) ) سر بر آرد آفتاب با شرر
دمّ عقرب را كه سازد مستقر
( ( 884 ) ) ليك خود با اين همه بر نقد حال
جست بايد تخت او را انتقال
( ( 885 ) ) تا نگردد خسته هنگام لقا
كودكانه حاجتش گردد روا
( ( 886 ) ) هست بر ما سهل و او را بس عزيز
تا بود بر خوان حوران ديو نيز
( ( 887 ) ) عبرت جانش شود آن تخت ناز
هم چو دلق و چارقى پيش اياز
( ( 888 ) ) تا بداند در چه بود آن مبتلا
از كجاها در رسيد او تا كجا
( ( 889 ) ) خاك را و نطفه را و مضغه را
پيش چشم ما همىدارد خدا
( ( 890 ) ) كز كجا آوردمت اى بد نيت
كه از آن آيد همى خفريقيت
( ( 891 ) ) تو بر آن عاشق بدى در دور آن
منكر اين فضل بودى آن زمان
( ( 892 ) ) اين كرم چون دفع آن انكار توست
كه ميان خاك مىكردى نخست
( ( 893 ) ) حجت انكار شد انشار تو
از دوا بدتر شد اين بيمار تو
( ( 894 ) ) خاك را تصوير اين كار از كجا
نطفه را خصمى و انكار از كجا
( ( 895 ) ) چون در آن دم بىدل و بىسر بدى
فكرت و انكار را منكر بدى
( ( 896 ) ) از جمادى چون كه انكارت برست
هم از اين انكار حشرت شد درست
( ( 897 ) ) پس مثال تو چو آن حلقه زنيست
كز درونش خواجه گويد خواجه نيست
( ( 898 ) ) حلقه زن زين نيست دريابد كه هست
پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست
( ( 899 ) ) پس هم انكارت مبيّن مىكند
كز جماد او حشر صد فن مىكند
( ( 900 ) ) چند صنعت رفت اى انكار تا
آب و گل انكار زاد از هل اتى
( ( 901 ) ) آب و گل مىگفت خود انكار نيست
بانگ مىزد بىخبر كاخبار نيست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 41
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤١