تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
( ( 878 ) ) از بزرگى تخت كز حد مىفزود نقل كردن هيچ نوع امكان نبود ( ( 879 ) ) خرده كارى بود و تفريقش خطر هم چو اوصال بدن با همدگر ( ( 880 ) ) پس سليمان گفت گر چه فى الاخير سرد خواهد شد برو تاج و سرير ( ( 881 ) ) چون ز وحدت جان برو آرد سرى جسم را با فرّ او نبود فرى ( ( 882 ) ) چون بر آيد گوهر از قعر بحار ننگرد اندر كف و خاشاك و خار ( ( 883 ) ) سر بر آرد آفتاب با شرر دمّ عقرب را كه سازد مستقر ( ( 884 ) ) ليك خود با اين همه بر نقد حال جست بايد تخت او را انتقال ( ( 885 ) ) تا نگردد خسته هنگام لقا كودكانه حاجتش گردد روا ( ( 886 ) ) هست بر ما سهل و او را بس عزيز تا بود بر خوان حوران ديو نيز ( ( 887 ) ) عبرت جانش شود آن تخت ناز هم چو دلق و چارقى پيش اياز ( ( 888 ) ) تا بداند در چه بود آن مبتلا از كجاها در رسيد او تا كجا ( ( 889 ) ) خاك را و نطفه را و مضغه را پيش چشم ما همىدارد خدا ( ( 890 ) ) كز كجا آوردمت اى بد نيت كه از آن آيد همى خفريقيت ( ( 891 ) ) تو بر آن عاشق بدى در دور آن منكر اين فضل بودى آن زمان ( ( 892 ) ) اين كرم چون دفع آن انكار توست كه ميان خاك مىكردى نخست ( ( 893 ) ) حجت انكار شد انشار تو از دوا بدتر شد اين بيمار تو ( ( 894 ) ) خاك را تصوير اين كار از كجا نطفه را خصمى و انكار از كجا ( ( 895 ) ) چون در آن دم بىدل و بىسر بدى فكرت و انكار را منكر بدى ( ( 896 ) ) از جمادى چون كه انكارت برست هم از اين انكار حشرت شد درست ( ( 897 ) ) پس مثال تو چو آن حلقه زنيست كز درونش خواجه گويد خواجه نيست ( ( 898 ) ) حلقه زن زين نيست دريابد كه هست پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست ( ( 899 ) ) پس هم انكارت مبيّن مىكند كز جماد او حشر صد فن مىكند ( ( 900 ) ) چند صنعت رفت اى انكار تا آب و گل انكار زاد از هل اتى ( ( 901 ) ) آب و گل مىگفت خود انكار نيست بانگ مىزد بىخبر كاخبار نيست