تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠

آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او شوق ايمان و التفات همت او از همه ملك و منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت

( ( 859 ) ) چون سليمان سوى مرغان سبا يك صفيرى كرد بست آن جمله را ( ( 860 ) ) جز مگر مرغى كه بُد بىجان و پر يا چو ماهى گنگ بود از اصل و كر ( ( 861 ) ) نى غلط گفتم كه كر گر سر نهد پيش وحى كبريا سمعش دهد ( ( 862 ) ) چون كه بلقيس از دل و جان عزم كرد بر زمان رفته هم افسوس خورد ( ( 863 ) ) ترك مال و ملك كرد او آن چنان كه به ترك نام و ننگ آن عاشقان ( ( 864 ) ) آن غلامان و كنيزان بناز پيش چشمش هم چو پوسيده پياز ( ( 865 ) ) باغها و قصرها و آب رود پيش چشم از عشق گلخن مىنمود ( ( 866 ) ) عشق در هنگام استيلا و خشم زشت گرداند لطيفان را به چشم ( ( 867 ) ) مر زمرّد را نمايد گندنا غيرت عشق اين بود معنى لا ( ( 868 ) ) لا إله الا هو اين است اى پناه كه نمايد مه تو را ديگ سياه ( ( 869 ) ) هيچ مال و هيچ مخزن هيچ رخت مىدريغش نامد الَّا جز كه تخت ( ( 870 ) ) پس سليمان از دلش آگاه شد كز دل او تا دل او راه بد ( ( 871 ) ) آن كسى كه بانگ مرغان بشنود هم ز دور او سرّ هر جان بشنود ( ( 872 ) ) آن كه گويد رمز قالت نملة هم بداند راز اين طاق كهن ( ( 873 ) ) ديد از دورش كه آن تسليم كيش تلخش آمد فرقت آن تخت خويش ( ( 874 ) ) گر بگويم آن سبب گردد دراز كه چرا بودش به تخت آن عشق و آز ( ( 875 ) ) گر چه اين كلك و قلم خود بىحس است نيست جنس كاتب او را مو بس است ( ( 876 ) ) همچنين هر آلت پيشه ورى هست بىجان مونس جانورى آلت هر پيشه كارى آن چنان هست بىجان ليك مونس شد به جان ( ( 877 ) ) اين سبب را من معيّن گفتمى گر نبودى چشم فهمت را نمى