آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او شوق ايمان و التفات همت او از همه ملك و منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت
( ( 859 ) ) چون سليمان سوى مرغان سبا
يك صفيرى كرد بست آن جمله را
( ( 860 ) ) جز مگر مرغى كه بُد بىجان و پر
يا چو ماهى گنگ بود از اصل و كر
( ( 861 ) ) نى غلط گفتم كه كر گر سر نهد
پيش وحى كبريا سمعش دهد
( ( 862 ) ) چون كه بلقيس از دل و جان عزم كرد
بر زمان رفته هم افسوس خورد
( ( 863 ) ) ترك مال و ملك كرد او آن چنان
كه به ترك نام و ننگ آن عاشقان
( ( 864 ) ) آن غلامان و كنيزان بناز
پيش چشمش هم چو پوسيده پياز
( ( 865 ) ) باغها و قصرها و آب رود
پيش چشم از عشق گلخن مىنمود
( ( 866 ) ) عشق در هنگام استيلا و خشم
زشت گرداند لطيفان را به چشم
( ( 867 ) ) مر زمرّد را نمايد گندنا
غيرت عشق اين بود معنى لا
( ( 868 ) ) لا إله الا هو اين است اى پناه
كه نمايد مه تو را ديگ سياه
( ( 869 ) ) هيچ مال و هيچ مخزن هيچ رخت
مىدريغش نامد الَّا جز كه تخت
( ( 870 ) ) پس سليمان از دلش آگاه شد
كز دل او تا دل او راه بد
( ( 871 ) ) آن كسى كه بانگ مرغان بشنود
هم ز دور او سرّ هر جان بشنود
( ( 872 ) ) آن كه گويد رمز قالت نملة
هم بداند راز اين طاق كهن
( ( 873 ) ) ديد از دورش كه آن تسليم كيش
تلخش آمد فرقت آن تخت خويش
( ( 874 ) ) گر بگويم آن سبب گردد دراز
كه چرا بودش به تخت آن عشق و آز
( ( 875 ) ) گر چه اين كلك و قلم خود بىحس است
نيست جنس كاتب او را مو بس است
( ( 876 ) ) همچنين هر آلت پيشه ورى
هست بىجان مونس جانورى
آلت هر پيشه كارى آن چنان
هست بىجان ليك مونس شد به جان
( ( 877 ) ) اين سبب را من معيّن گفتمى
گر نبودى چشم فهمت را نمى