شخصى به وقت استنجا مىگفت اللَّهم ارحنى رائحة الجنة به جاى اللَّهم اجعلنى من التوابين و اجعلنى من المتطهرين كه ورد استنجا را در وقت استنشاق مىگفت عزيزى بشنيد و اين طاقت نداشت
( ( 2221 ) ) آن يكى در وقت استنجا بگفت
كه مرا با بوى جنت دار جفت
( ( 2222 ) ) گفت شخصى خوب ورد آورده اى
ليك سوراخ دعا گم كرده اى
( ( 2223 ) ) اين دعا كه ورد بينى بود چون
ورد بينى را تو آوردى به كون
( ( 2224 ) ) رايحهء جنت زمينى يافت حرّ
رايحهء بينى كى آمد از دبر
( ( 2225 ) ) اى تواضع برده پيش ابلهان
وى تكبر برده تو پيش شهان
( ( 2226 ) ) آن تكبر بر خسان خوب است و چست
هين مرو معكوس عكسش پند توست
( ( 2227 ) ) از پى سوراخ بينى رست گل
بو وظيفه بينى آمد اى عتل
( ( 2228 ) ) بوى گل بهر مشام است اى دلير
جاى آن بو نيست اين سوراخ زير
( ( 2230 ) ) همچنين حب الوطن آمد درست
تو وطن بشناس اى خواجه نخست
( ( 2231 ) ) گفت آن ماهىّ زيرك ره كنم
دل ز راى و مشورتشان بر كنم
( ( 2232 ) ) نيست وقت مشورت هين راه كن
چون على تو آه اندر چاه كن
( ( 2233 ) ) محرم آن راه كمياب است بس
شب رو و پنهان روى كن چون عسس
( ( 2234 ) ) سوى دريا عزم كن زين آب گير
بحر جو و ترك اين گرداب گير
( ( 2235 ) ) سينه را پا ساخت مىرفت آن حذور
از مقام با خطر تا بحر نور
( ( 2236 ) ) هم چو آهو كز پى او سگ بود
مىدود تا در تنش يك رگ بود
( ( 2237 ) ) خواب خرگوش و سگ اندر پى خطاست
خواب خود در چشم ترسنده كجاست
( ( 2238 ) ) رفت آن ماهى ره دريا گرفت
راه دور و پهنهء پهنا گرفت
( ( 2239 ) ) رنجها بسيار ديد و عاقبت
رفت آخر سوى امن و عافيت
( ( 2240 ) ) خويشتن افكند در درياى ژرف
كه نيابد حد آن را هيچ طرف