قصهء آبگير و صيادان و آن سه ماهى : يكى عاقل و يكى نيم عاقل و آن ديگر مغرور ابله مغفل لا شىء و عاقبت آن هر سه ماهى
( ( 2202 ) ) قصهء آن آبگير است اى عنود
كه درو سه ماهى اشگرف بود
( ( 2203 ) ) در كليله خوانده باشى ليك آن
صورت قصه بود وين مغز جان
( ( 2204 ) ) چند صيادى سوى آن آبگير
بر گذشتند و بديدند آن ضمير
( ( 2205 ) ) بس شتابيدند تا دام آورند
ماهيان واقف شدند و هوشمند
( ( 2206 ) ) آن كه عاقل بود عزم راه كرد
عزم راه مشكل ناخواه كرد
( ( 2207 ) ) گفت با اينها ندارم مشورت
كه يقين سستم كنند از مقدرت
( ( 2208 ) ) مهر زاد و بود بر جانشان تند
كاهلى و جهلشان بر من زند
( ( 2209 ) ) مشورت را زندهاى بايد نكو
كه تو را زنده كند و آن زنده كو ؟
( ( 2210 ) ) اى مسافر با مسافر راى زن
ز ان كه پايت لنگ دارد راىِ زن
( ( 2211 ) ) از دم حب الوطن بگذر مايست
كه وطن آن سوست جان اين سوى نيست
( ( 2212 ) ) گر وطن خواهى گذر ز ان سوى شط
اين حديث راست را كم خوان غلط
تفسير ابيات
اين تقسيم سه گانه مردم در اين دنيا بداستان آن آبگير مىماند كه سه ماهى در آن زندگى مىكردند . تو اين داستان را در كتاب « كليله و دمنه » خواندهاى ، ولى در آن كتاب تنها صورت قصه را ديدهاى ، من در اينجا مغز و جان داستان را به تو باز گو خواهم كرد .
چند ماهيگير به سوى آن آبگير رهسپار شدند و ماهيان را در آن جا ديدند شتابزده براى آوردن تور ماهيگيرى رفتند ، چون ماهيان مطلع و هوشمند بودند ، در صدد چاره جويى بر آمدند ، آن ماهى كه عاقل بود ، راه خود را با اين كه مشكل و خلاف ميل بود پيش گرفت و از آن مهلكه جان خود را نجات داد ، با خويشتن