اينان هستند كه ايمان به خود دارند ، يعنى خود وابسته به خدا را دريافته و به آن ايمان آوردهاند .
بنا بر اين پيروى از آنان تبعيت از خود آنان نيست ، بلكه تبعيت از خود وابسته به خداى آنان مىباشد . و هيچ جاى ترديد نيست كه تاريخ بشرى با سنت ديرينه اش يا به وسيلهء يك وجدان شگفت انگيز كه ناظر فضاى تاريخ است با مهارت و اشكال گوناگون اشخاصى را كه بدون ايمان واقعى به خود ، عنوان پيش روى در قافله انسانها را به خود بستهاند ، كنار كشيده و مشت آنان را باز مىكند .
تفسير ابيات
عاقل كسى است كه مشعل هدايت به دست گرفته دليل و پيشواى قافلهء انسانها شده است . او پيرو نورى است كه از درونش بر مىخيزد و او را تابع خويشتن مىسازد در شعاع آن نور الهى ايمانى به دست آورده است كه به خود او مستند است ، او به خويشتن ايمان آورده است و كسى كه اين مقام و الا را به دست بياورد شايستهء پيش روى براى خود و ديگران مىباشد .
كسى كه از نيم عقل بهره مند است عاقلى را مىجويد و راه را از او مىپرسد و چنگ بدامنش مىزند ، چنان كه نابينا دست در دليل مىزند .
او با تمسك به دامن عاقل كم كم بينا مىشود و چالاك و با جلالت مىگردد . اما آن مرد خر صفت كه به قدر يك جو نصيبى از عقل ندارد ، به اضافهء اين كه از عقل محروم است ، پيروى از عاقل هم نمىكند . چون چنين شخصى نه كم و نه زياد چيزى نمىداند ، احتياجى به بشير و نذير و راهنما احساس نمىكند و در لجنزار غفلت و قيل و قال غوطه ور گشته ، رهسپار شدن به دنبال دليل و راهنما را ننگ و عار مىداند .
او در بيابان دراز و بىسر و ته زندگى گاه افتان و خيزان با پاى لنگ ياس زده و گاه بتاخت مىرود . شمعى ندارد تا راهش را روشن بسازد ، نيم شمع خاموشى نيز ندارد كه