( ( 2121 ) ) كه تو را از تو به كل خالى كند
تو شوى پست او سخن عالى كند
( ( 2122 ) ) گر چه قرآن از لب پيغمبر است
هر كه گويد حق نگفت او كافر است
( ( 2123 ) ) چون هماى بىخودى پرواز كرد
آن سخن را بايزيد آغاز كرد
( ( 2124 ) ) عقل را سيل تحيّر در ربود
ز ان قوىتر گفت كاوّل گفته بود
( ( 2125 ) ) نيست اندر جبّهام الا خدا
چند جويى در زمين و در سما
( ( 2126 ) ) آن مريدان جمله ديوانه شدند
كاردها در جسم پاكش مىزدند
( ( 2127 ) ) هر يكى چون ملحدان كرد كوه
كارد مىزد پير خود را بىستوه
( ( 2128 ) ) هر كه اندر شيخ تيغى مىخليد
باژگونه او تن خود مىدريد
( ( 2129 ) ) يك اثر نى بر تن آن ذو فنون
و ان مريدان خسته در غرقاب خون
( ( 2130 ) ) هر كه او سوى گلويش زخم برد
حلق خود ببريده ديد و زار مرد
( ( 2131 ) ) و ان كه او را زخم اندر سينه زد
سينه اش بشكافت شد مردهء ابد
( ( 2132 ) ) و آنكه آگه بود از آن صاحب قران
دل ندادش كه زند زخم گران
( ( 2133 ) ) نيم دانش دست او را بسته كرد
جان ببرد الا كه خود را خسته كرد
( ( 2134 ) ) روز گشت و آن مريدان كاسته
نوحه ها از خانه شان برخاسته
( ( 2135 ) ) پيش او آمد هزاران مرد و زن
كاى دو عالم درج در يك پيرهن
( ( 2136 ) ) اين تن تو گر تن مردم بدى
چون تن مردم ز خنجر گم شدى
( ( 2137 ) ) با خودى يا بىخودى دو چار زد
بىخود اندر ديدهء خود خار زد
( ( 2138 ) ) اى زده بر بىخودان تو ذو الفقار
بر تن خود مىزنى آن هوش دار
( ( 2139 ) ) ز ان كه بىخود فانى است و ايمن است
تا ابد در ايمنى او ساكن است
( ( 2140 ) ) نقش او فانى و او شد آينه
غير نقش روى غير آن جاى نه
( ( 2141 ) ) گر كنى تف سوى روى خود كنى
ور زنى بر آينه بر خود زنى
( ( 2142 ) ) ور ببينى روى زشت آن هم تويى
ور ببينى عيسى مريم تويى
( ( 2143 ) ) او نه اين است و نه آن او ساده است
نقش تو در پيش تو بنهاده است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 349
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٤٩