تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
( ( 2121 ) ) كه تو را از تو به كل خالى كند تو شوى پست او سخن عالى كند ( ( 2122 ) ) گر چه قرآن از لب پيغمبر است هر كه گويد حق نگفت او كافر است ( ( 2123 ) ) چون هماى بىخودى پرواز كرد آن سخن را بايزيد آغاز كرد ( ( 2124 ) ) عقل را سيل تحيّر در ربود ز ان قوىتر گفت كاوّل گفته بود ( ( 2125 ) ) نيست اندر جبّه‌ام الا خدا چند جويى در زمين و در سما ( ( 2126 ) ) آن مريدان جمله ديوانه شدند كاردها در جسم پاكش مىزدند ( ( 2127 ) ) هر يكى چون ملحدان كرد كوه كارد مىزد پير خود را بىستوه ( ( 2128 ) ) هر كه اندر شيخ تيغى مىخليد باژگونه او تن خود مىدريد ( ( 2129 ) ) يك اثر نى بر تن آن ذو فنون و ان مريدان خسته در غرقاب خون ( ( 2130 ) ) هر كه او سوى گلويش زخم برد حلق خود ببريده ديد و زار مرد ( ( 2131 ) ) و ان كه او را زخم اندر سينه زد سينه اش بشكافت شد مردهء ابد ( ( 2132 ) ) و آنكه آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش كه زند زخم گران ( ( 2133 ) ) نيم دانش دست او را بسته كرد جان ببرد الا كه خود را خسته كرد ( ( 2134 ) ) روز گشت و آن مريدان كاسته نوحه ها از خانه شان برخاسته ( ( 2135 ) ) پيش او آمد هزاران مرد و زن كاى دو عالم درج در يك پيرهن ( ( 2136 ) ) اين تن تو گر تن مردم بدى چون تن مردم ز خنجر گم شدى ( ( 2137 ) ) با خودى يا بىخودى دو چار زد بىخود اندر ديدهء خود خار زد ( ( 2138 ) ) اى زده بر بىخودان تو ذو الفقار بر تن خود مىزنى آن هوش دار ( ( 2139 ) ) ز ان كه بىخود فانى است و ايمن است تا ابد در ايمنى او ساكن است ( ( 2140 ) ) نقش او فانى و او شد آينه غير نقش روى غير آن جاى نه ( ( 2141 ) ) گر كنى تف سوى روى خود كنى ور زنى بر آينه بر خود زنى ( ( 2142 ) ) ور ببينى روى زشت آن هم تويى ور ببينى عيسى مريم تويى ( ( 2143 ) ) او نه اين است و نه آن او ساده است نقش تو در پيش تو بنهاده است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 349 | محمد تقي جعفري