( ( 2144 ) ) چون رسيد اين جا سخن در لب ببست
چون رسيد اين جا قلم در هم شكست
( ( 2145 ) ) لب ببند ار چه فصاحت دست داد
دم مزن و اللَّه اعلم بالرشاد
( ( 2146 ) ) بر كنار بامى اى مست مدام
پست بنشين يا فرود آ و السلام
( ( 2147 ) ) هر زمانى كه شوى تو كامران
آن دم خوش را كنار بام دان
( ( 2148 ) ) بر زمان خوش هراسان باش تو
هم چو گنجش خفيه كن نى فاش تو
( ( 2149 ) ) تا نيايد بر ولا ناگه بلا
ترس ترسان رو در آن مكمن هلا
( ( 2150 ) ) ترس جان در وقت شادى از زوال
ز ان كنار بام غيب است ارتحال
( ( 2151 ) ) گر نمىبينى كنار بام ز آز
روح مىبيند كه هستش اهتزاز
( ( 2152 ) ) هر نكالى ناگهان كان آمده است
بر كنار كنگره شادى نشست
( ( 2153 ) ) جز كنار بام خود نبود سقوط
اعتبار از قوم نوح و قوم لوط
اعتبارى گير تا يا بى صفا
از درون انبيا و اولياء
( ( 2119 ) ) ور سخن پردازد از راز كهن
تو بگويى باده گفته است اين سخن
( ( 2120 ) ) بادهاى را مىبود اين شرّ و شور
نور حق را نيست اين فرهنگ و زور
( ( 2122 ) ) كه تو را از تو به كل خالى كند
تو شوى پست او سخن عالى كند ؟
سبحانى ما اعظم شانى را خدا گفته است يا بايزيد بسطامى ؟
در بارهء اين جملات : « انا الحق » و « ليس فى جبتى الا الله » و « سبحانى ما اعظم شانى » در جلد سوم از تفسير و نقد و تحليل تا حدودى بررسى كردهايم . در اين مورد نكتهء مهمى را كه جلال الدين متذكر شده است مورد تحقيق قرار مىدهيم . نكتهاى را كه مولوى متذكر مىشود ، اين است كه موجوديت انسانى بايزيد بسطامى كوچكتر از آن است كه بگويد : سبحانى ما اعظم شانى ( پاك و پاكيزهام من ، چه بزرگ است شان من ) زيرا اين توصيف از آن خدا است و بس .