تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨

قصهء سبحانى ما اعظم شأن گفتن ابا يزيد و اعتراض مريدان و جواب او مر ايشان را نه از طريق گفت زبان بلكه از راه عيان

( ( 2102 ) ) با مريدان آن فقير محتشم بايزيد آمد كه نك يزدان منم ( ( 2103 ) ) گفت مستانه عيان آن ذو فنون لا إله الا انا ها فاعبدون ( ( 2104 ) ) چون گذشت آن حال و گفتندش صباح تو چنين گفتى و اين نبود صلاح ( ( 2105 ) ) گفت اين بار ار كنم اين مشغله كاردها در من زنيد آن دم هله ( ( 2106 ) ) حق منزّه از تن و من با تنم چون چنين گويم ببايد كشتنم ( ( 2107 ) ) چون وصيت كرد آن آزاد مرد هر مريدى كاردى آماده كرد ( ( 2108 ) ) مست گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصيتهاش از خاطر برفت ( ( 2109 ) ) عقل آمد نقل او آواره شد جمع آمد شمع او بىچاره شد ( ( 2110 ) ) عقل خود شحنه است چون سلطان رسيد شحنهء بىچاره در كنجى خزيد ( ( 2111 ) ) عقل سايهء حق بود حق آفتاب سايه را با آفتاب او چه تاب ( ( 2112 ) ) چون پرى غالب شود بر آدمى گم شود از مرد وصف مردمى ( ( 2113 ) ) هر چه گويد او پرى گفته بود ز اين سرى نه ز ان سرى گفته بود ( ( 2114 ) ) چون پرى را اين دم و قانون بود كردگار آن پرى خود چون بود ؟ ( ( 2115 ) ) اوى او رفته پرى خود او شده ترك بىالهام تازى گو شده ( ( 2116 ) ) چون به خود آيد نداند يك لغت چون پرى راه است اين ذات و صفت ( ( 2117 ) ) پس خداوند پرىّ و آدمى از پرى كى باشدش آخر كمى شير گير از شير كى ترسد بگو شرح راه از كور كه پرسد بگو ( ( 2118 ) ) شير گير ار خون نرّه شير خورد تو بگويى او نكرد آن باده كرد ( ( 2119 ) ) ور سخن پردازد از راز كهن تو بگويى باده گفته است اين سخن ( ( 2120 ) ) باده‌اى را مىبود اين شرّ و شور نور حق را نيست اين فرهنگ و زور