قصهء سبحانى ما اعظم شأن گفتن ابا يزيد و اعتراض مريدان و جواب او مر ايشان را نه از طريق گفت زبان بلكه از راه عيان
( ( 2102 ) ) با مريدان آن فقير محتشم
بايزيد آمد كه نك يزدان منم
( ( 2103 ) ) گفت مستانه عيان آن ذو فنون
لا إله الا انا ها فاعبدون
( ( 2104 ) ) چون گذشت آن حال و گفتندش صباح
تو چنين گفتى و اين نبود صلاح
( ( 2105 ) ) گفت اين بار ار كنم اين مشغله
كاردها در من زنيد آن دم هله
( ( 2106 ) ) حق منزّه از تن و من با تنم
چون چنين گويم ببايد كشتنم
( ( 2107 ) ) چون وصيت كرد آن آزاد مرد
هر مريدى كاردى آماده كرد
( ( 2108 ) ) مست گشت او باز از آن سغراق زفت
آن وصيتهاش از خاطر برفت
( ( 2109 ) ) عقل آمد نقل او آواره شد
جمع آمد شمع او بىچاره شد
( ( 2110 ) ) عقل خود شحنه است چون سلطان رسيد
شحنهء بىچاره در كنجى خزيد
( ( 2111 ) ) عقل سايهء حق بود حق آفتاب
سايه را با آفتاب او چه تاب
( ( 2112 ) ) چون پرى غالب شود بر آدمى
گم شود از مرد وصف مردمى
( ( 2113 ) ) هر چه گويد او پرى گفته بود
ز اين سرى نه ز ان سرى گفته بود
( ( 2114 ) ) چون پرى را اين دم و قانون بود
كردگار آن پرى خود چون بود ؟
( ( 2115 ) ) اوى او رفته پرى خود او شده
ترك بىالهام تازى گو شده
( ( 2116 ) ) چون به خود آيد نداند يك لغت
چون پرى راه است اين ذات و صفت
( ( 2117 ) ) پس خداوند پرىّ و آدمى
از پرى كى باشدش آخر كمى
شير گير از شير كى ترسد بگو
شرح راه از كور كه پرسد بگو
( ( 2118 ) ) شير گير ار خون نرّه شير خورد
تو بگويى او نكرد آن باده كرد
( ( 2119 ) ) ور سخن پردازد از راز كهن
تو بگويى باده گفته است اين سخن
( ( 2120 ) ) بادهاى را مىبود اين شرّ و شور
نور حق را نيست اين فرهنگ و زور