نيست اندر جبّهام الا خدا
چند جويى در زمين و در سما ؟
بسيار خوب عظمت روح آدمى باعث مىشود كه جلوه گاه حق جلا و علا او باشد ، نه زمين و آسمان جامد ناخود آگاه ، ولى دليل اختصاص بايزيد و منصور به اين كه خدا در وجود آنان باشد ، چيست ؟ رياضت و تزكيه نفس را صيقلى و آن را شايستهء لقاء الله مىسازد نه اين كه ذاتش را به خدايى تبديل كند ، وانگهى اين خود را خدا ديدن چرا در لحظات محدودى صورت مىگرفت و پس از سپرى شدن آن لحظات ، باز خودشان را يك انسان مىديدند ؟ آيا پس از وصول و اتحاد واقعى باز گشتن بجهان پست ممكنات قابل تصور است ؟ پس بهتر اين است كه بگوييم اينان درمواقعى از بارقه هاى ما وراى طبيعى برخوردار مىشدند ، ولى به جهت كمى ظرفيت گمان مىكردند خود آنان خدا شدهاند ، اين مطلبى است كه جلال الدين در پاسخ سؤال شمس تبريزى گفته است .
درختى كه بصدا در آمد و گفت : اننى انا الله لا إله الا انا فاعبدنى . از درخت بودن تغيير نكرد و حتى براى يك بار هم نه موسى و نه قوم او در مقابلش خضوع و خشوع نكردند ، زيرا صداى مزبور به هيچ وجه به خود درخت مستند نبوده ، بلكه صداى خداوندى بود كه در درخت طنين انداز شد مانند كوه كه صداى انسان را منعكس مىكند و طنين انداز مىنمايد و همچنين حضرت موسى هرگز طور سينا و فضاى آن را به اين دليل كه سخنان خدا را در آن جا مىشنيد مورد كرنش و پرستش قرار نداد .
در صورتى كه گويندگان جملات فوق منصب قطبى داشتند و جملات مزبور را استناد به خود مىدادند ، وانگهى استبعاد و شگفتى بزرگان آن دورانها از جملات فوق مىتوانست با توضيحى كه در بارهء درخت گفتيم ، مرتفع شود ، به اين معنى كه اگر گويندگان آن جملات ، خود را مانند درخت يا طور سينا معرفى مىكردند يا خود پيش روان علم و معرفت از آن جملات ، داستان طور سينا و درخت را استنباط مىكردند ، هرگز لب به اعتراض نمىگشودند ، ولى چنان كه جامى در نفحات الأنس مىگويد ، حتى مشايخ و مردان معرفت نيز به آن جملات با ديدهء موافق نمىنگريستند . به اضافهء