تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨

شنيدن ابو الحسن خرقانى خبر دادن بايزيد را از بود او و احوال او

( ( 1925 ) ) هم چنان آمد كه او فرموده بود بو الحسن از مردمان آن را شنود ( ( 1926 ) ) كه حسن باشد مريد و امّتم درس گيرد هر صباح از تربتم هر صباحى آيد و خواند سبق بر سر خاك و شود پيرى به حق هر صباحى نيز رفتى بىفتور بر سر گورش نشستى با حضور ( ( 1927 ) ) گفت من هم نيز خوابش ديده ام وز روان شيخ اين بشنيده ام ( ( 1928 ) ) هر صباحى رو نهادى سوى گور ايستادى تا ضحى اندر حضور ( ( 1929 ) ) يا به صورت شيخ پيشش آمدى يا كه بىگفتى شكالش حل شدى ( ( 1930 ) ) تا يكى روزى بيامد با سعود گورها را برف نو پوشيده بود ( ( 1931 ) ) توى بر تو برفها هم چون علم قبه قبه ديد و شد جانش به غم ( ( 1932 ) ) بانگش آمد از حظيرهء شيخ حى ها انا ادعوك كى تسعى الى ( ( 1933 ) ) هين بيا اين سو بر آوازم شتاب عالم ار برف است روى از من متاب ( ( 1934 ) ) حال او ز ان روز شد خوب و بديد آن عجايب را كه اول مىشنيد باز بايد گشت سوى آن غلام كرد بايد آن حكايت را تمام

تفسير ابيات

همچنان كه بايزيد خبر داده بود شيخ ابو الحسن خرقانى به دنيا آمد و شنيد كه مردم مىگويند : بايزيد بسطامى ولادت او را با تاريخش اطلاع داده بود و گفته بود كه ابو الحسن به من ارادت خواهد ورزيد و جزء امت من گشته و در هر بامداد از خاك گورم درسها فرا خواهد گرفت . خرقانى در هر بامداد سر قبر بايزيد مىآمد و درسهاى معرفت مىخواند ، تا به مقام پيرى برسد . او در هر بامداد تند و تيز سر گور بايزيد مىرفت و حالت حضور پيدا مىكرد . خرقانى گفت : من هم بايزيد را در خواب ديدم و داستانى را كه شما مىگوييد از او شنيده‌ام . او كه هر صبحگاه سر گور بايزيد