( ( 1874 ) ) آتشى كاوّل ز آهن مىجهد
او قدم بس سست بيرون مىنهد
( ( 1875 ) ) دايه اش پنبه است اول ليك خير
مىرساند شعله ها او تا اثير
به نخستين نمود ناچيز روح با ديدهء تحقير منگريد . همين نمود ناچيز را اجزاء جهان هستى مىپروراند و در آخر كار خود هستى را طعمهء خود مىسازد و شعله هايش سر به فلك مىكشد .
تشبيه فوق العادهء جالبى است كه جلال الدين در موضوع روح و جهان هستى آورده است . نمود معمولى روح همان است كه متذكر شده است .
يك حركت ناچيز ، يك احساس ناچيز تر ، آغاز حيات آدمى در اين كرهء خاكى است . گروهى از مردم بلكه از متفكرين هم كسانى پيدا مىشوند كه همين هويت ناچيز حيات ( حركت ناچيز و احساس ناچيزتر ) را تا پايان حيات انسانى و در همهء انسانها جامد و راكد مىپندارند و گمان مىكنند سقراط مثلًا يعنى همان حركت و احساس ناچيز كه تنها از نظر كمى بزرگتر و وسيعتر گشته است .
على بن ابى طالب عليه السلام همان شرارهء محقرى است كه عناصر و شئون آهنين ماده او را بيرون آورده است و با اين انسان شناسى و جهان بينى شان انسان غار نشين را با ماكس پلانك يكى مىدانند ، نهايت امر مسئله كوچك و بزرگ مطرح است .
به هر حال در باره اينان چيزى جز اين نمىتوان گفت كه آقايان مقدارى هم سرتان را بالا كنيد و به بالا هم بنگريد .
خلاصه - اين شرارهء ناچيز كه روحش مىناميم مطابق نظريه ى مشائيون و همچنين گروه فراوانى از فلاسفه « جسمانيه الحدوث » وارد صحنهء هستى مىشود ، اگر هوا و هوس و ساير عوامل طبيعى و اجتماعى خاموشش نكند