زجر مدعى از دعوى و امر كردن او را به متابعت انبيا و اوليا
( ( 1695 ) ) بو مسيلم گفت من خود احمدم
دين احمد را به فن بر هم زدم
( ( 1696 ) ) بو مسيلم را بگو كم كن بطر
غرّهء اوّل مشو آخر نگر
( ( 1697 ) ) هين قلاوزى مكن از حرص جمع
پس روى كن تا رود در پيش شمع
( ( 1698 ) ) شمع مقصد را نمايد هم چو ماه
كاين طرف دانه است با خود دامگاه
( ( 1699 ) ) گر بخواهى ور نخواهى با چراغ
ديده گردد نقش باز و نقش زاغ
( ( 1700 ) ) ور نه اين زاغان دغل افروختند
بانگ بازان سپيد آموختند
( ( 1701 ) ) بانگ هدهد گر بياموزد قطا
راز هدهد كو و پيغام سبا
( ( 1702 ) ) بانگ پر رسته ز پر بسته بدان
تاج شاهان را ز تاج هدهدان
( ( 1703 ) ) حرف درويشان و نكته عارفان
بستهاند اين بىحيايان بر زبان
( ( 1704 ) ) هر هلاك امت پيشين كه بود
ز انكه صندل را گمان كردند عود
( ( 1705 ) ) بودشان تمييز كان مظهر كند
ليك حرص و آز كور و كر كند
( ( 1706 ) ) كورى كوران ز رحمت دور نيست
كورى حرص است كان معذور نيست
( ( 1707 ) ) چار ميخ شه ز رحمت دور نى
چار ميخ حاسدى مغفور نى
( ( 1708 ) ) ماهيا آخر يكى بنگر به شست
بد گلويى چشم آخر بينت بست
( ( 1709 ) ) با دو ديده اول و آخر ببين
هين مباش اعور چو ابليس لعين
( ( 1710 ) ) اعور آن باشد كه حالى ديد و بس
چون بهايم بىخبر از باز پس
( ( 1711 ) ) چون دو چشم گاو در جرم تلف
هم چو يك چشم است كش نبود شرف
( ( 1712 ) ) نصف قيمت ارزد آن دو چشم او
كه دو چشمش راست مسند چشم تو
( ( 1713 ) ) ور كنى يك چشم آدم زاده اى
نصف قيمت لازم است از جاده اى
( ( 1714 ) ) ز انكه چشم آدمى تنها به خود
بىدو چشم يار كارى مىكند
( ( 1715 ) ) چشم خر چون اولش بىآخر است
گر دو چشمش هست حكمش اعور است