مانستن بدرايى اين وزير دون در افساد مروت شاه به وزير فرعون يعنى هامان در افساد قابليت فرعون
( ( 1240 ) ) چند كرت مىشدى فرعون رام
چون شنيدى او ز موسى آن كلام
( ( 1241 ) ) آن كلامى كه بدادى سنگ شير
از خوشىّ آن كلام بىنظير
چون به هامان مشورت كردى در آن
مانعش گشتى مدام آن سخت جان
( ( 1242 ) ) چون به هامان كه وزيرش بود او
مشورت كردى كه كينش بود خو
( ( 1243 ) ) پس بگفتى تا كنون بودى خديو
بنده گردى ژنده پوشى را بريو
( ( 1244 ) ) هم چو سنگ منجنيقى آمدى
آن سخن بر شيشه خانهء او زدى
( ( 1245 ) ) هر چه صد روز آن كليم خوش خطاب
ساختى در يك دم او كردى خراب
( ( 1246 ) ) عقل تو مغلوب دستور هواست
در وجودت ره زن راه خداست
( ( 1247 ) ) ناصحى ربانئى پندت دهد
اين سخن را او به فن طرحى نهد
( ( 1248 ) ) كاين نه بر جاى است هين از جا مشو
نيست چندان با خود آ شيدا مشو
( ( 1249 ) ) واى آن شه كه وزيرش اين بود
جاى هر دو دوزخ پر كين بود
( ( 1250 ) ) شاد آن شاهى كه او را دستگير
باشد اندر كار چون آصف وزير
( ( 1251 ) ) شاه عادل چون قرين او شود
معنى نور على نور اين بود
( ( 1252 ) ) چون سليمان شاه و چون آصف وزير
نور بر نور است و عنبر بر عبير
( ( 1253 ) ) شاه فرعون و چو هامانش وزير
هر دو را نبود ز بد بختى گزير
( ( 1254 ) ) پس بود ظلمات بعضى فوق بعض
نى خرد يار و نه دولت روز عرض
( ( 1255 ) ) من نديدم جز شقاوت در لئام
گر تو ديدستى رسان از من سلام
( ( 1256 ) ) هم چو جان باشد شه و صاحب چه عقل
عقل فاسد روح را آرد به نقل
( ( 1257 ) ) آن فرشتهء عقل چون هاروت شد
سحر آموز دو صد طاغوت شد
( ( 1258 ) ) عقل جزوى را وزير خود مگير
عقل كل را ساز اى سلطان وزير
( ( 1259 ) ) مر هوا را تو وزير خود مساز
كه بر آيد جان پاكت از نماز