است ، موضوعى معرفى مىكند كه در عالم اثير قرار گرفته است . ممكن است اين تناقض را به اين ترتيب حل كنيم كه مرحلهء عقل كل بالاتر از مرحلهء اعيان ثابته در عالم مثل افلاطونى است . در بيت شماره 3 جان رشد يافته آدمى را به دريايى تشبيه مىكند ( 1 ) و آن گاه در توصيف عظمت آن دريا مىگويد :
هفت دريا اندرو يك قطره اى
جمله هستىها ز موجش چكره اى
( ريزش قطره قطره ) در بيت فوق موضوعى را كه محل وقوع حركت و پديد آمدن موج است جان رشد يافتهء آدمى مطرح كرده عظمت آن را چنان بيان مىكند كه همه هستىها چكرهاى از موج آن محسوب مىشود .
شايد جلال الدين در اين بيت جان آدمى را حتى ما فوق عقل كل مىبيند و همهء هستىها را چكرهاى از موجش مىداند .
اين يك نظريهء شگفت انگيز است كه بايد گفت : به اصطلاح سور ايده آليسم است كه مكتبهاى فلسفى نمىتوانند آن را هضم كنند . بيت شماره 4 كه مىگويد :
دور گردن را ز موج عشق دان
گر نبودى عشق بفسردى جهان
موضوعى را كه حركت يا ارتعاشش هستى را به وجود آورده است ، عشق معرفى مىكند ، ولى بقرينهء مصرع دوم احتمال مىرود كه جلال الدين اصل وجود هستى را مستند به موج عشق نمىداند ، بلكه طراوت و نشاط و هيجان هستى را موجى از عشق معرفى مىكند . در بيت شماره 5 كه مىگويد :
بحر وحدانى است جفت و زوج نيست
گوهر و ماهيش غير موج نيست
دو احتمال مىرود :
احتمال يكم - وجود مطلق را كه به تعبيرى همان وجود واجب است درياى
هامش
( 1 ) بيت قبلى چنين است :
از اياز اين خود محال است و بعيد * كاو يكى درياست قعرش ناپديد .