تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
( ( 1132 ) ) تاب حرص از كار دنيا چون برفت فحم باشد مانده از اخگر بتفت ( ( 1133 ) ) كودكان را حرص مىآرد غرار تا شوند از فوق دل دامن سوار ( ( 1134 ) ) چون ز كودك رفت آن حرص بدش بر دگر اطفال خنده آيدش ( ( 1135 ) ) كه چه مىكردم چه مىديدم در اين خَل ز عكس حرص بنمود انگبين ( ( 1136 ) ) آن بناى انبيا بىحرص بود لاجرم پيوسته رونقها فزود ( ( 1137 ) ) اى بسا مسجد بر آورده كرام ليك نبود مسجد اقصاش نام ( ( 1138 ) ) كعبه را كش هر دمى عزّى فزود آن ز اخلاصات ابراهيم بود ( ( 1139 ) ) فضل آن مسجد ز آب و سنگ نيست ليك در بناش حرص و جنگ نيست ( ( 1140 ) ) نى كتبشان چون كتاب ديگران نى مساجدشان نه كسب و خان و مان ( ( 1141 ) ) نى ادبشان نى غضبشان نى نكال نى نعاس و نى قياس و نى مقال هر يكى را داده حق در مرتبت صد هزاران حشمت و هم مكرمت ( ( 1142 ) ) هر يكى شان را يكى فرّى دگر مرغ جانشان طائر از پرّى دگر ( ( 1143 ) ) دل همىلرزد ز ذكر حالشان قبلهء افعال ما افعالشان ( ( 1144 ) ) مرغشان را بيضها زرين بده است نيم شب جانشان سحرگه بين شده است ( ( 1145 ) ) هر چه گويم من به جان نيكوى قوم نقص گفتم گشته ناقص گوى قوم ( ( 1146 ) ) مسجد اقصى بسازيد اى كرام كه سليمان باز آمد و السلام ( ( 1147 ) ) ور ازين ديوان و پريان سر كشند جمله را املاك در چنبر كشند ( ( 1148 ) ) ديو يك دم كج رود از مكر و زرق تازيانه آيدش بر سر چو برف ( ( 1149 ) ) چون سليمان شو كه تا ديوان تو سنگ برّند از پى ايوان تو ( ( 1150 ) ) چون سليمان باش بىوسواس و ريو تا تو را فرمان برد جنّى و ديو ( ( 1151 ) ) خاتم تو اين دل است و هوش دار تا نگردد ديو را خاتم شكار ( ( 1152 ) ) پس سليمانى كند بر تو مدام ديو با خاتم حذر كن و السلام ( ( 1153 ) ) آن سليمانى دلا منسوخ نيست در سر و سرّت سليمانى كنيست