( ( 1132 ) ) تاب حرص از كار دنيا چون برفت
فحم باشد مانده از اخگر بتفت
( ( 1133 ) ) كودكان را حرص مىآرد غرار
تا شوند از فوق دل دامن سوار
( ( 1134 ) ) چون ز كودك رفت آن حرص بدش
بر دگر اطفال خنده آيدش
( ( 1135 ) ) كه چه مىكردم چه مىديدم در اين
خَل ز عكس حرص بنمود انگبين
( ( 1136 ) ) آن بناى انبيا بىحرص بود
لاجرم پيوسته رونقها فزود
( ( 1137 ) ) اى بسا مسجد بر آورده كرام
ليك نبود مسجد اقصاش نام
( ( 1138 ) ) كعبه را كش هر دمى عزّى فزود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
( ( 1139 ) ) فضل آن مسجد ز آب و سنگ نيست
ليك در بناش حرص و جنگ نيست
( ( 1140 ) ) نى كتبشان چون كتاب ديگران
نى مساجدشان نه كسب و خان و مان
( ( 1141 ) ) نى ادبشان نى غضبشان نى نكال
نى نعاس و نى قياس و نى مقال
هر يكى را داده حق در مرتبت
صد هزاران حشمت و هم مكرمت
( ( 1142 ) ) هر يكى شان را يكى فرّى دگر
مرغ جانشان طائر از پرّى دگر
( ( 1143 ) ) دل همىلرزد ز ذكر حالشان
قبلهء افعال ما افعالشان
( ( 1144 ) ) مرغشان را بيضها زرين بده است
نيم شب جانشان سحرگه بين شده است
( ( 1145 ) ) هر چه گويم من به جان نيكوى قوم
نقص گفتم گشته ناقص گوى قوم
( ( 1146 ) ) مسجد اقصى بسازيد اى كرام
كه سليمان باز آمد و السلام
( ( 1147 ) ) ور ازين ديوان و پريان سر كشند
جمله را املاك در چنبر كشند
( ( 1148 ) ) ديو يك دم كج رود از مكر و زرق
تازيانه آيدش بر سر چو برف
( ( 1149 ) ) چون سليمان شو كه تا ديوان تو
سنگ برّند از پى ايوان تو
( ( 1150 ) ) چون سليمان باش بىوسواس و ريو
تا تو را فرمان برد جنّى و ديو
( ( 1151 ) ) خاتم تو اين دل است و هوش دار
تا نگردد ديو را خاتم شكار
( ( 1152 ) ) پس سليمانى كند بر تو مدام
ديو با خاتم حذر كن و السلام
( ( 1153 ) ) آن سليمانى دلا منسوخ نيست
در سر و سرّت سليمانى كنيست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 105
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٠٥