تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
نى نهنگ غم زند بر كشتىات نى پديد آيد ز مردن زشتىات
ديگر براى اعمال سلطنت و حفظ مقام سرورى به چيزى نيازمند نخواهى بود زيرا در اين سلطنت -
هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت هم تو نيكو بخت باشى هم تو بخت
هر اندازه هم در آن زندگى طبيعى نيكو بخت و سلطان سترگ باشى ، بالاخره بخت چيزى است غير از موجوديت تو و روزى فرا ميرسد كه آن بخت و اقبال ترا وداع گويند و ترا به پستىها بسپارند ، است كه مانند گداى بىنوا درمانده و بىچاره خواهى گشت ، اما وقتى كه بخت در موجوديت تو قرار بگيرد ، تو آن بخت را از دست نخواهى داد ، چنان كه خودت را گم نخواهى كرد . آرى -
چون تو باشى بخت خود اى معنوى پس تو كه بختى ز خود كى گم شوى تو ز خود كى گم شوى اى خوش خصال چون كه عين تو تو را شد ملك و مال