تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤

بقيهء قصهء عمارت كردن سليمان عليه السلام مسجد اقصى را به تعليم و وحى خدا جهت حكمتها كه او داند و معاونت ملايكه و ديو و پرى آدمى آشكارا

بعد از آن آمد ندا از پيش تخت بر سليمان آن نبىّ نيك بخت ( ( 1113 ) ) اى سليمان مسجد اقصى بساز لشكر بلقيس آمد در نماز ( ( 1114 ) ) چون كه او بنياد آن مسجد نهاد جن و انس آمد بدن در كار داد ( ( 1115 ) ) يك گروه از عشق و قومى بىمراد هم چنان كه در ره طاعت عباد ( ( 1116 ) ) خلق ديوانند و شهوت سلسله مىكشدشان سوى دكان و غله ( ( 1117 ) ) هست اين زنجير از خوف و وله تو مبين اين خلق را بىسلسله هست آن بند و كمند آن خوفشان نيستند اين خلق بىبند نهان ( ( 1118 ) ) مىكشاندشان سوى كسب و شكار مىكشدشان سوى كانها و بحار ( ( 1119 ) ) مىكشاندشان سوى نيك سوى بد گفت حق فى جيدها حبل المسد ( ( 1120 ) ) قد جعلنا الحبل فى اعناقهم و اتخذنا الحبل من اخلاقهم ( ( 1121 ) ) ليس من مستقذر مستنقه قط الا طائره فى عنقه ( ( 1122 ) ) حرص تو در كار بد چون آتش است اخگر از رنگ خوش آتش خوش است ( ( 1123 ) ) آن سواد فحم در آتش نهان چون كه آتش شد سياهى شد عيان ( ( 1124 ) ) اخگر از حرص تو شد فحم سياه حرص چون شد ماند آن فحم تباه ( ( 1125 ) ) آن زمان آن فحم اخگر مىنمود آن نه حسن كار نار حرص بود ( ( 1126 ) ) حرص كارت را بياراييده بود حرص رفت و ماند كار تو كبود ( ( 1127 ) ) غوله‌اى را كه بياراييد غول پخته پندارد كسى كه هست گول ( ( 1128 ) ) آزمايش چون نمايد جان او كند گردد ز آزمون دندان او ( ( 1129 ) ) از هوس آن دام دانه مىنمود عكس غول حرص و آن خود دام بود ( ( 1130 ) ) حرص اندر كار دين و خير جو چون نماند حرص ماند نغز او ( ( 1131 ) ) خيرها نغزند نى از عكس غير تاب حرص ار رفت ماند تاب خير