بقيهء قصهء عمارت كردن سليمان عليه السلام مسجد اقصى را به تعليم و وحى خدا جهت حكمتها كه او داند و معاونت ملايكه و ديو و پرى آدمى آشكارا
بعد از آن آمد ندا از پيش تخت
بر سليمان آن نبىّ نيك بخت
( ( 1113 ) ) اى سليمان مسجد اقصى بساز
لشكر بلقيس آمد در نماز
( ( 1114 ) ) چون كه او بنياد آن مسجد نهاد
جن و انس آمد بدن در كار داد
( ( 1115 ) ) يك گروه از عشق و قومى بىمراد
هم چنان كه در ره طاعت عباد
( ( 1116 ) ) خلق ديوانند و شهوت سلسله
مىكشدشان سوى دكان و غله
( ( 1117 ) ) هست اين زنجير از خوف و وله
تو مبين اين خلق را بىسلسله
هست آن بند و كمند آن خوفشان
نيستند اين خلق بىبند نهان
( ( 1118 ) ) مىكشاندشان سوى كسب و شكار
مىكشدشان سوى كانها و بحار
( ( 1119 ) ) مىكشاندشان سوى نيك سوى بد
گفت حق فى جيدها حبل المسد
( ( 1120 ) ) قد جعلنا الحبل فى اعناقهم
و اتخذنا الحبل من اخلاقهم
( ( 1121 ) ) ليس من مستقذر مستنقه
قط الا طائره فى عنقه
( ( 1122 ) ) حرص تو در كار بد چون آتش است
اخگر از رنگ خوش آتش خوش است
( ( 1123 ) ) آن سواد فحم در آتش نهان
چون كه آتش شد سياهى شد عيان
( ( 1124 ) ) اخگر از حرص تو شد فحم سياه
حرص چون شد ماند آن فحم تباه
( ( 1125 ) ) آن زمان آن فحم اخگر مىنمود
آن نه حسن كار نار حرص بود
( ( 1126 ) ) حرص كارت را بياراييده بود
حرص رفت و ماند كار تو كبود
( ( 1127 ) ) غولهاى را كه بياراييد غول
پخته پندارد كسى كه هست گول
( ( 1128 ) ) آزمايش چون نمايد جان او
كند گردد ز آزمون دندان او
( ( 1129 ) ) از هوس آن دام دانه مىنمود
عكس غول حرص و آن خود دام بود
( ( 1130 ) ) حرص اندر كار دين و خير جو
چون نماند حرص ماند نغز او
( ( 1131 ) ) خيرها نغزند نى از عكس غير
تاب حرص ار رفت ماند تاب خير