بقيهء دعوت سليمان بلقيس را كه فرصت غنيمت است
( ( 1095 ) ) خيز بلقيسا كه بازارى است نيز
زين خسيسان كساد افكن گريز
( ( 1096 ) ) خيز بلقيسا كنون با اختيار
پيش از آن كه مرگ آرد گيرودار
خيز بلقيسا بيا پيش از اجل
درنگر شاهى و ملك بىخلل
خيز بلقيسا به جاه خود مناز
اندر اين درگه نياز آور نه ناز
خيز بلقيسا و مسته با قضا
ور نه مرگ آيد كشد گوش تو را
( ( 1097 ) ) بعد از آن گوشت كشد مرگ آن چنان
كه چو دزد آيى به شحنه جان كنان
( ( 1098 ) ) زين خران تا چند باشى نعل دزد
گر همىدزدى بيا و لعل دزد
( ( 1099 ) ) خواهرانت يافته ملك خلود
تو گرفته ملكت كور و كبود
( ( 1100 ) ) اى خنك آن جان كزين ملكت بجست
كه اجل اين ملك را ويرانگر است
( ( 1101 ) ) خيز بلقيسا بيا بارى ببين
ملكت شاهان و سلطانان دين
( ( 1102 ) ) شسته در باطن ميان بوستان
ظاهراً خارى ميان دوستان
( ( 1103 ) ) بوستان با او روان هر جا رود
نيك آن از خلق پنهان مىشود
( ( 1104 ) ) ميوه ها لابه كنان كز من بچر
آب حيوان آمده كز من بخور
( ( 1105 ) ) طوف مىكن بر فلك بىپر و بال
هم چو خورشيد و چو بدر و چون هلال
( ( 1106 ) ) چون روان باشى روان و پاى نه
مىخورى صد لوت و لقمه خاى نه
( ( 1107 ) ) نى نهنگ غم زند بر كشتىات
نى پديد آيد ز مردن زشتىات
( ( 1108 ) ) هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت
هم تو نيكو بخت باشى هم تو بخت
( ( 1109 ) ) گر تو نيكو بختى و سلطان زفت
بخت غير توست روزى بخت رفت
( ( 1110 ) ) تو بمانى چون گداى بىنوا
دولت خود هم تو باش اى مجتبى
( ( 1111 ) ) چون تو باشى بخت خود اى معنوى
پس تو كه بختى ز خود كى گم شوى
( ( 1112 ) ) تو ز خود كى گم شوى اى خوش خصال
چون كه عين تو تو را شد ملك و مال