مضمون اين گونه ابيات نشان مىدهد كه اگر هم انسان هدف كلى خلقت نبوده باشد ، باز در مقابل تمام جهان هستى عظمتى دارد كه اصالت او را اثبات مىكند ، مانند مغازهاى كه براى عرضهء كالاهاى زيادى گشوده شده است ، ولى يكى از كالاها پر ارزش تر از همه ى آنها است . بلكه بالاتر از اين ، عظمت انسانى به اندازه ايست كه جهان مانند سايهاى در پيرامون او گسترده شده است ، اگر چه اين سايهء گسترده خود منشا واقعيتها و اصالتهاى ديگرى باشد كه به خود انسان مربوط نيست ، مانند عناصر و آب كه تفاعل مىكنند و مبدا آدمى را به وجود مىآورند و آن گاه انسان به درجات اعلاى انديشه و وجدان مىرسد ، در صورتى كه عناصر و آب تشكيل دهنده اگر قابل برگشت از حركت بوده باشند همان موجودات خواهند بود كه پيش از آن بودند ، ولى چنان كه در آغاز تحليل ابيات گفتيم ما بر طبق نظريه چهارم انسان را مىتوانيم تفسير كنيم كه معقول تر و دور از اعتراضات است .
( ( 531 ) ) حاصل اندر يك زمان از آسمان
مىرود مىآيد ايدر كاروان
( ( 532 ) ) نيست بر اين كاروان اين ره دراز
كى مفازه زفت آمد با مفاز
( ( 533 ) ) دل به كعبه مىرود در هر زمان
جسم طبع دل بگيرد ز امتنان
بعد منزل نبود در سفر روحانى
كشش زمان و گسترش فضا و كشيده شدن حلقه هاى زنجير قوانين طبيعت ، در مقابل عظمت روح پيامبران چيزى جز پديده هاى روبناى طبيعت نيستند كه دستخوش ارادهء ناچيز ارواح بزرگند . استشهاد از محسوسى كه جلال الدين براى اين ادعا مىنمايد ، مضمون بيت سوم از ابيات مورد تحليل است او مىگويد ميان يك شهر دور و كعبه مسافت زيادى وجود دارد و سپرى كردن اين مسافت احتياج