با اين مضمون كه در ابيات شبسترى ديده مىشود ، سه نظريه در بارهء عظمت انسان وجود دارد :
نظريه يكم - مفاد ابيات شبسترى كه انسان جهانى است و جهان انسانى .
نظريهء دوم - چيزى است كه بعضى از حكماء گفتهاند كه انسان جهان كوچك و جهان انسان بزرگ است .
نظريه سوم - اعتقاد حكماى الهيون و عرفا است كه مىگويند انسان جهان بزرگتر و جهان انسان كوچكتر است .
نظريهء چهارمى را هم مىتوان به نظريات سه گانه افزود ، به اين بيان كه انسان در مجراى طبيعى و قوانين آن ، موجود بسيار ناچيزى است كه اصلا قابل مقايسه با مجموع عالم هستى نيست ولى از طرف ديگر اين انسان پس از » أنشأناه خلقا آخر « به موجود ديگرى تبديل مىيابد ، اين تحول شگفت انگيز نيرويى در او به وجود مىآورد كه موجب نظارت و سلطه ى او به اجزاى عالم هستى مىگردد . از موقع دارا شدن نيروى مزبور انسان از جهت عظمت مىتواند با جهان هستى مورد مقايسه قرار بگيرد ، با پيش رفت اين نيرو و با به كار افتادن كارگاه مغز و هزاران نيروهاى درونى ديگر در زمينهء احساس تعهد براى حركت به سوى كمال از جزء جهان بودن به بعضى از جهان بودن و از اين مرحله به مجموع جهان بودن حركت و تكامل مىيابد . اگر اين تكامل ادامه يابد انسان بمرحلهاى گام مىگذارد كه مطابق نظريهء سوم جهان بزرگترى مىگردد كه خميرمايه اولى آن را در درون داشته است .
به عقيدهء ما اين نظريهء چهارم منطقى تر و جامع تر از همهء نظريات سه گانه است كه به طور اختصار متذكر شديم . زيرا هيچ عاقلى نمىتواند چنين ادعا كند كه بشر اين حيوان خاك نشين خاك خور آن چنان كه هست از نظر عظمت قابل مقايسه با جهان بوده باشد . مگر همين انسان خاكى از جهت پستى و نادانى و در درندگى پستترين موجود جهان هستى نيست ؟ مگر اين همان انسان نيست كه هلوع
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 485
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨٥