معالجه كردن برادر دباغ ، دباغ را به خفيه به بوى سرگين
( ( 289 ) ) خلق را مىراند از وى آن جوان
تا علاجش را نبينند آن كسان
( ( 290 ) ) سر بگوشش برد هم چون راز گو
پس نهان آن چيز بر بينى او
( ( 291 ) ) كاو به كف سرگين سگ ساييده بود
داروى مغز پليد آن ديده بود
چون كه بوى آن حدث را واكشيد
مغز زشتش بوى ناخوش را شنيد
( ( 292 ) ) ساعتى شد مرده جنبيدن گرفت
خلق گفتند اين فسونى بد شگفت
( ( 293 ) ) كاين بخواند افسون به گوش او دميد
مرده بود افسون به فريادش رسيد
( ( 294 ) ) جنبش اهل فساد آن سو بود
كه ز ناز و غمزه و ابرو بود
( ( 295 ) ) هر كه را مشك نصيحت سود نيست
جز بدين بوى بدش بهبود نيست
( ( 296 ) ) مشركان را ز ان نجس خواندست حق
كاندرون پشك زادند از سبق
( ( 297 ) ) كرم كاو زاده است در سرگين ابد
مىنگرداند به عنبر خوى خود
( ( 298 ) ) چون نزد بر وى نثار رشّ نور
او همى جسم است نى دل چون قشور
( ( 299 ) ) ور ز رشّ نور حق قسميش داد
هم چو رسم بيضه سرگين مرغ زاد
( ( 300 ) ) ليك نى مرغ خسيس خانگى
بلكه مرغ دانش و فرزانگى
( ( 301 ) ) تو بدان مانى كز آن نورى تهى
ز انكه بينى بر پليدى مىنهى
( ( 302 ) ) از فراقت زرد شد رخسار و رو
برگ زردى ميوهء ناپخته تو
( ( 303 ) ) ديگ ز آتش شد سياه و دود فام
گوشت از سختى چنين مانده است خام
( ( 304 ) ) هشت سالت جوش دادم در فراق
كم نشد يك ذرّه خاميت از نفاق
خامى و هرگز نخواهى پخت تو
گر هزاران بار جوشى اى عتو
( ( 305 ) ) غورهء تو سنگ بسته كز سقام
غوره ها اكنون مويزند و تو خام