تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤

تفسير ابيات

براى روشن شدن مسئلهء فوق مثالى را مىآورم : دباغى براى خريدن كالاى مورد احتياج به بازار رفت موقعى كه به بازار عطر فروشان رسيد بوى عطر چنان كلافه اش كرد كه در همانجا بر زمين افتاد از بامداد تا نصف روز مانند لاشهء بىجان و بىهوش در آن بازار افتاده بود بسيارى از مردم پيرامون او گرد آمده همگى « لا حول و لا قوه الا بالله » مىگفتند و در صدد درمانش بر مىآمدند . يكى پيش آمده دست بر دلش مىماليد ديگرى گلاب آورده و بر رويش مىپاشيد اين بىنوا نمىدانست كه در اين بازار بوى گلاب است كه او را بروز سياه نشانده است شخص ديگر دست و سر او را مىماليد ديگرى كاه گل تر درست كرده براى معالجهء او مىآورد يكى ديگر بخور عود و شكر ساخته و بدماغش نزديك مىكرد ديگرى به گمان آن كه گرمايش زده است لباسهاى او را از تنش در مىآورد شخص ديگرى خم شده گوش به بينيش نزديك مىكرد كه به بيند آيا نفس مىكشد يا نه كس ديگرى پيش آمده و دهان او را باز كرده مىبوييد يك شخص ديگر نبضش را گرفته و مىخواست ببيند نبضش حركت مىكند يا نه آن كسى كه دهانش را مىبوييد گمان مىكرد كه شايد بنگ و حشيش كشيده و يا شرابى خورده است بدينسان همهء مردم علت بىهوشى او را نفهميدند بدين جهت خبر به خويشانش بردند كه وضع بهت آور اين مرد را به اطلاع آنها برساند به خويشانش گفتند بياييد كه :
( ( 268 ) ) كس نمىداند كه چون مصروع گشت يا چه شد كاو را فتاد از بام طشت
اين دباغ بردارى داشت دانا و هشيار و خود را با شتاب به بالين برادرش رسانيد . او اندكى سرگين سگ در آستين آورده بود ، با عجله موج مردم را شكافت و ناله كنان به بالين برادرش رسيد .
( ( 271 ) ) گفت من رنجش همىدانم ز چيست چون سبب دانى دوا كردن جليست
آرى پيدا كردن دارو مشكل نيست آن چه كه مشكل است پيدا كردن سبب