تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
( ( 229 ) ) عاشقان از درد ز ان ناليده اند كه نظر ناجايگه ماليده اند ( ( 230 ) ) بىشبان دانسته‌اند آن ظبى را رايگان دانسته‌اند آن سبى را ( ( 231 ) ) تا ز غيرت تير آمد بر جگر كه منم حارس گزافه كم نگر

اى عاشقان معشوق نشناس ، بناليد و خون دل بخوريد ، زيرا نمىدانيد كه لرزش تارهاى دل معشوق به دست ديگرى است .

همان اندازه كه بشر از نداشتن قهرمانان واقعى خسارت مىكشد ، به همان اندازه هم تاريخ بشرى از عشاق حقيقى محروم است . چنان كه ضعف بينايى ما انسانها هر شارلاتانى را قهرمان مىبيند ، همچنان دو چشم و دو ابروى ناچيز را تا بىنهايت زيبا مىسازد و براى به كار بردن كلمهء عشق مورد پيدا مىكند . موقعى كه يك انسان ساده لوح يا بعبارت صريح تر يك انسان احمق بدون ملاحظهء شخصيت خود و عروسك مورد عشقش دل و دين از دست مىدهد ، تمام زندگى و جهان هستى را در آن دو چشم و دو ابرو خلاصه مىكند و جان عزيزش را در گروگان انسان ديگرى مىگذارد كه زير پردهء نازك زيباييش ، هزاران زشتىها دست بهم داده بريش عاشق احمق پوز خند مىزند ، بگذاريد بگريد و خون دل بخور : و هر لحظه‌اى شاهد جان كندن خود باشد آيا حالت جان كندن كه عاشق هر لحظه‌اى در شكنجهء آن غوطه ور است ، خود دليل آن نيست كه جان عزيز در مقابل هوى پرستى انسان كه گوش بفريادش نمىدهد دست به خود كشى مىزند ؟ . وانگهى چرا اين احمق نمىداند كه تارهاى دل معشوق و عناصر شخصيت و تمايلات و انعطافهاى بىنهايت او ، هر گونه محاسبات را لغو و خنثى مىسازد ، دريغا