تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧

عشق ، آن پديدهء بىنظير جهان هستى كه جلوه گاه شكوفان شدن روح آدمى است عشق ، آن نيرومندترين دستى كه تمام زنجيرهاى جبر و اضطرار را از روان آدمى بر كنار مىكند ، و او را در بزرگترين و ابدىترين نعمت خداوندى يعنى آزادى غوطه ور مىسازد ، با غفلت از اين نكته كه سطح درونى روح اين معشوق به سوى ما وراى طبيعت است و از آن قلمرو است كه تارهاى تمايلات و انديشه و عواطف و احساسات او بلرزه در مىآيد ، اگر چه در ظاهر طبيعت نمود ناچيز دارد ، گرانبارترين زنجير جبر و اضطرار را به دست و پاى روح خويشتن مىبندد . ( 1 ) آيا براى بشر تناقض و تضاد احساسات و عواطف شديد تر از اين سراغ داريد كه در قلمرو نورانى آزادى محض سنگينترين و كشنده ترين زنجير جبر ، روح او را به بندد و تباهش كند ؟ .

( ( 236 ) ) هشت سالت ز ان نپرسيدم به هيچ كه پرت ديدم ز جهل پيچ پيچ

بترسيد از سكوت و بىاعتنايى مربيان در مقابل زندگى و كيفيتى كه براى آن انتخاب كرده ايد

كشيدن ناز مورد تعليم و تربيت اندازهء معينى دارد ، اگر از اين اندازه بگذرد ياس و نوميدى به روح مربى راه مىيابد و جوينده را به حال خود مىگذارد و مىگويد :
گر ماه شوى به آسمان كم نگرم ور سرو شوى به بوستان كم گذرم گر مايهء جان شوى به هيچت نخرم يادت نكنم ديگر و نامت نبرم
امروزه جوامع بشرى از همه چيز بهره مند مىباشند ، جز زندگى واقعى . اين
هامش
( 1 ) لرزش غير اختيارى و ما وراى طبيعى درون معشوق ممكن است به صورت پديده هاى بسيار ناچيز بروز كند يعنى در آن حال كه عاشق در اقيانوس عشق و جذبه غوطه ور است ، معشوق به اسهال مبتلا شود ، از خواب دير بيدار شود ، جمله‌اى را ادا كند كه تنفر آور بوده باشد . . . .