تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
( ( 173 ) ) آن نمىدانست عقل پاى سست كه سبو دائم ز جو نايد درست
قضاى الهى فرود آمد و چنان گريبانش را گرفت و در تنگنايش قرار داد كه مرگ ناگهانى مرد منافق را . وقتى كه قضاى الهى پرده هاى تاريك خود را به ديده گان آدمى فرو مىاندازد ، نه براى او راه روشنى وجود دارد و نه رفيق دمساز و نه امن و امانى ، زيرا فرشته سهمناك و دروگر حيات آدمى پرده دار قضا است . چنان كه آن زن فاجره و حريفش در آن حجرهء مخفى در جاى خود خشك شدند . وقتى كه درويش آن دو را در آن حال ديد : -
( ( 177 ) ) گفت صوفى با دل خود كاى دو گبر از شما كينه كشم ليكن به صبر
من پرده از روى جرم شما بر كنار خواهم كرد ولى به طورى كه مردم از اين وضع فضاحت بار آگاه نشوند . موجود ذى حق انتقام خود را تدريجاً از شما خواهد گرفت ، مانند بيمارى سل كه اندك اندك ريهء انسان را تباه مىسازد و نابودش مىكند . مرد مبتلا به سل مانند يخ است كه هر لحظه ، از وجود او كاسته مىشود و آن بىنوا گمان مىكند كه هر لحظه حالش رو به بهبودى مىرود . باز مانند آن كفتار بىشعور كه صياد كوكو كنان او را بدام مىاندازد و او فريب جملهء كو كفتار ؟ كو كفتار را خورده و مىپندارد كه شكارچى جاى او را نمىداند . شكارچىها براى فريب دادن كفتار با يكديگر به گفتگو مىپردازند و مىگويند كجاست كفتار ؟ كفتارى در اينجا وجود ندارد :
اين همىگويند و بندش مىنهند او خوش آسوده كه از من غافلند
در خانهء درويش جايگاهى براى پنهان شدن نبود ، نه بالا خانه‌اى وجود داشت و نه تنور و زير زمين و دهليزى ، حتى جوالى هم نبود كه اقلا پوششى باشد و آن مرد توى آن برود . خانه درويش در آن لحظات مانند روز رستاخيز عرصه‌اى پهن و باز و بىپرده بود ، نه گودالى و نه تپه‌اى بود كه جاى گريز داشته باشد ، چنان كه خداى ما در وصف روز محشر فرموده است كه در آن روز زمين چنان هموار مىشود كه پست و بالايى در آن نمىماند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 349 | محمد تقي جعفري