در بيان آن كه حق تعالى بنده را به گناه اول رسوا نكند
( ( 165 ) ) چون كه بد كردى بترس ايمن مباش
ز ان كه تخم است و بروياند خداش
( ( 166 ) ) چند گاهى او بپوشاند كه تا
آيد آخر ز ان پشيمانى تو را
( ( 167 ) ) چون عمر آن شاه و مير مؤمنان
داد دزدى را به جلاد و عوان
( ( 168 ) ) بانگ زد آن دزد كاى مير ديار
اولين بار است جرمم زينهار
( ( 169 ) ) گفت اميرش حاش للَّه كه خدا
بار اول قهر راند در جزا
( ( 170 ) ) بارها پوشد پى اظهار فضل
باز گيرد از پى اظهار عدل
( ( 171 ) ) تا كه اين هر دو صفت ظاهر شود
آن مبشر گردد اين منذر شود
( ( 172 ) ) بارها زن نيز آن بد كرده بود
سهل بگذشت آن و سهلش مىنمود
( ( 173 ) ) آن نمىدانست عقل پاى سست
كه سبو دائم ز جو نايد درست
( ( 174 ) ) آن چنانش ننگ آورد آن قضا
كه منافق را كند مرگ فجا
( ( 175 ) ) نى طريق و نى رفيق و نى امان
ز ان كه عزرائيل شد در قصد جان
( ( 176 ) ) آن چنان كان زو در آن حجرهء خفا
خشك شد او و حريفش ز ابتلا
( ( 177 ) ) گفت صوفى با دل خود كاى دو گبر
از شما كينه كشم ليكن به صبر
( ( 178 ) ) ليك نادانسته آرم اين نفس
تا نگردد مطَّلع زين حال كس
( ( 179 ) ) از شما پنهان كشد كينه محق
اندك اندك هم چو بيمارى دق
( ( 180 ) ) مرد دق باشد چو يخ هر لحظه كم
ليك پندارد به هر دم بهترم
( ( 181 ) ) هم چو كفتارى كه مىگيرندش او
غرهء آن گفت : كاين كفتار كو ؟
نيست در سوراخ كفتار اى عمو
گشته او مغرورتر زين گفتگو
اين همىگويند و بندش مىنهند
او خوش آسوده كه از من غافلند
( ( 182 ) ) هيچ پنهان خانه آن زن را نبود
سمج و دهليز و ره بالا نبود
( ( 183 ) ) نى تنورى كه در آن پنهان شود
نى جوالى كه حجاب آن شود
( ( 184 ) ) هم چو عرصهء پهن روز رستخيز
نى گو و نى پشته نى جاى گريز