تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦

قصهء صوفى كه زن را با بيگانه بگرفت

( ( 158 ) ) صوفئى آمد به سوى خانه روز خانه يك در بود و زن با كفش دوز ( ( 159 ) ) جفت گشته با حريف خويش زن اندر آن يك حجره از وسواس تن ( ( 160 ) ) چون بزد صوفى به جد در چاشتگاه هر دو در ماندند نى حيلت نه راه ( ( 161 ) ) هيچ معهودش نبد كاو آن زمان سوى خانه باز گردد از دكان ( ( 162 ) ) قاصداً آن روز بىوقت آن مروع از خيالى كرد با خانه رجوع ( ( 163 ) ) اعتماد زن بر او كاو هيچ بار اين زمان تا خانه نايد او ز كار اعتمادش بود از روى قياس خانه نتوان كرد در كوى قياس ( ( 164 ) ) آن قياسش راست نامد از قضا گر چه ستار است هم بدهد سزا

تفسير ابيات

يك درويش موقع روز به خانه خويش برگشت و خانه هم يك در داشت ، زن او با بد كارى مثل خود به جهت هيجان و وسواس شهوات جسمانى جفت گشته است . درويش كه به طور ناگهان و غير عادى هنگام صبح در خانه را زد ، هر دو بد كار ( همسرش و مرد بيگانه ) درماندند و راه و چاره‌اى نداشتند ، زن هرگز به ياد نداشت كه درويش در آن موقع به خانه بر گردد . آن روز در غير موقع عادى آن درويش بيمناك به جهت خيالى كه در مغزش خطور كرده بود به خانه خود باز گشت . زن تبه كار هم خاطر جمع بود كه شوهرش هيچ وقت در موقع كار به خانه نخواهد آمد . اين اطمينان و خاطر جمعى از روى قياس به عادت هميشگى شوهر بود ، ولى داد از دست اين قياسات احمقانه كه عقول آدميان را ساييده و از كار مىاندازد ، بنيانى كه از مصالح قياس شالوده ريزى شود قابل سكونت و اعتماد نيست . از قضاى الهى قياس آن روز زن صحيح در نيامد و كارش برسوايى كشيد . آرى خداوند متعال ستار العيوب است ، اما از تباهىهاى پى در پى بر حذر باشيد كه پرده پوشى خداوندى اندازه دارد ، چون كه از حد بگذرد رسوا كند .