تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠

معشوق را زير چادر پنهان كردن جهت تلبيس و بهانه گفتن زن كه انّ كيدكن عظيم

( ( 186 ) ) چادر خود را بر او افكند زود مرد را زن كرد و در را بر گشود ( ( 187 ) ) زير چادر مرد رسوا و عيان سخت پيدا چون شتر بر نردبان از تعجب گفت صوفى چيست اين هرگز اين را من نديدم كيست اين ؟ ( ( 188 ) ) گفت خاتونى است از اعيان شهر مر و را از مال و اقبال است بهر ( ( 189 ) ) در ببستم تا كسى بيگانه اى در نيايد زود نادانانه اى ( ( 190 ) ) گفت صوفى چيستش هين خدمتى تا بر آرم بىسپاس و منتى ( ( 191 ) ) گفت ميلش خويشى و پيوستگى است نيك خاتونى است حق داند كه كيست يك پسر دارد كه اندر شهر نيست خوب و زيرك چابك و مكسب كنى است ( ( 192 ) ) خواست دختر را ببيند زير دست اتفاقاً دختر اندر مكتب است ( ( 193 ) ) باز گفت از آرد باشد يا سپوس مىكنم او را به جان و دل عروس ( ( 195 ) ) گفت صوفى ما فقير و زادكم قول خاتون مالدار و محتشم ( ( 196 ) ) كى بود اين كفو ايشان در زواج يك در از چوب و در ديگر ز عاج كى بود هم رنگ فقر و احتشام چون شود هم جنس ياقوت و رخام جامه نيمى اطلس و نيمى پلاس عيب باشد نزد ارباب شناس با كبوتر باز كى شد هم نفس كى شود هم راز عنقا با مگس ( ( 197 ) ) كفو بايد هر دو جفت اندر نكاح ور نه تنگ آيد نماند ار تياح

آيه

« فَلَمَّا رَأى قَمِيصَه قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّه مِنْ كَيْدِكُنَّ ، إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ » 12 : 28 ( 1 )
هامش
( 1 ) سوره يوسف ، آيهء 28 . .