معشوق را زير چادر پنهان كردن جهت تلبيس و بهانه گفتن زن كه انّ كيدكن عظيم
( ( 186 ) ) چادر خود را بر او افكند زود
مرد را زن كرد و در را بر گشود
( ( 187 ) ) زير چادر مرد رسوا و عيان
سخت پيدا چون شتر بر نردبان
از تعجب گفت صوفى چيست اين
هرگز اين را من نديدم كيست اين ؟
( ( 188 ) ) گفت خاتونى است از اعيان شهر
مر و را از مال و اقبال است بهر
( ( 189 ) ) در ببستم تا كسى بيگانه اى
در نيايد زود نادانانه اى
( ( 190 ) ) گفت صوفى چيستش هين خدمتى
تا بر آرم بىسپاس و منتى
( ( 191 ) ) گفت ميلش خويشى و پيوستگى است
نيك خاتونى است حق داند كه كيست
يك پسر دارد كه اندر شهر نيست
خوب و زيرك چابك و مكسب كنى است
( ( 192 ) ) خواست دختر را ببيند زير دست
اتفاقاً دختر اندر مكتب است
( ( 193 ) ) باز گفت از آرد باشد يا سپوس
مىكنم او را به جان و دل عروس
( ( 195 ) ) گفت صوفى ما فقير و زادكم
قول خاتون مالدار و محتشم
( ( 196 ) ) كى بود اين كفو ايشان در زواج
يك در از چوب و در ديگر ز عاج
كى بود هم رنگ فقر و احتشام
چون شود هم جنس ياقوت و رخام
جامه نيمى اطلس و نيمى پلاس
عيب باشد نزد ارباب شناس
با كبوتر باز كى شد هم نفس
كى شود هم راز عنقا با مگس
( ( 197 ) ) كفو بايد هر دو جفت اندر نكاح
ور نه تنگ آيد نماند ار تياح
آيه
« فَلَمَّا رَأى قَمِيصَه قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّه مِنْ كَيْدِكُنَّ ، إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ » 12 : 28 ( 1 )
هامش
( 1 ) سوره يوسف ، آيهء 28 . .