قصه خيانت كردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وى
باز گو احوال آن خسته جگر
در ميان باغ با رشك قمر
( ( 120 ) ) چون كه تنهايش بديد آن ساده مرد
زود او قصد كنار و بوسه كرد
( ( 121 ) ) بانگ بر وى زد به هيبت آن نگار
كه مرو گستاخ ادب را هوش دار
( ( 122 ) ) گفت آخر خلوت است و خلق نى
آب حاضر تشنهء هم چون منى
( ( 123 ) ) كس نمىبيند در اين جا جز كه باد
كيست حاضر چيست مانع زين گشاد
( ( 124 ) ) گفت اى شيدا تو ابله بوده اى
ابلهى وز عاقلان نشنوده اى
( ( 125 ) ) باد را ديدى كه مىجنبد بدان
باد جنبانيست اين جا باد ران
( ( 126 ) ) مروحهء تصريف صنع ايزدش
زد برين باد و همىجنباندش
( ( 127 ) ) جزو بادى كه به حكم مادر است
باد بىزن تا نجنبانى نجست
( ( 128 ) ) جنبش اين جزو باد اى ساده مرد
بىتو و بىباد بىزن سر نكرد
( ( 129 ) ) جنبش باد نفس كاندر لب است
تابع تصريف جان و قالب است
( ( 130 ) ) گاه دم را مدح و پيغامى كنى
گاه دم را هجو و دشنامى كنى
( ( 131 ) ) پس بدان احوال ديگر بادها
كه ز جزوى كل همىبيند نها
( ( 133 ) ) بر گروه عاد صرصر مىكند
باد بر هودش معطر مىكند
( ( 134 ) ) مىكند يك باد را زهر سموم
مر صبا را مىكند خرّم قدوم
( ( 132 ) ) باد را حق گه بهارى مىكند
در ديش زين لطف عادى مىكند
( ( 135 ) ) باد دم را در تو بنهاد او اساس
تا منى هر باد را بر وى قياس
( ( 136 ) ) دم نمىگردد سخن بىلطف و قهر
بر گروهى شهد و بر قومى است زهر
( ( 137 ) ) مروحه جنبان پى انعام كس
وز براى قهر هر پشه و مگس
( ( 138 ) ) مروحهء تقدير ربانى چرا
پر نباشد ز امتحان و ابتلا
( ( 139 ) ) چون كه جزو باد دم يا مروحه
نيست الا مفسده يا مصلحه