تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
( ( 59 ) ) گر چه خوى آن عوان هست اى خدا كه هماره خلق را خواهد بلا ( ( 60 ) ) گر خبر آيد كه شه جرمى نهاد بر مسلمانان شود او رفت و شاد ( ( 61 ) ) ور خبر آيد كه شه رحمت نمود از مسلمانان فكند آن را به جود ( ( 62 ) ) ماتمى در جان او افتد از آن گيردش قولنج از اين غم در زمان صد چنين ادبارها دارد عوان زين بلا فرياد رس اى مستعان ( ( 63 ) ) او عوان را در دعا در مىكشيد كز عوان او را چنان راحت رسيد ( ( 64 ) ) بر همه زهر و بر او ترياق بود آن عوان پيوند آن مشتاق بود ( ( 65 ) ) پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد اين را هم بدان ( ( 66 ) ) در زمانه هيچ زهر و قند نيست كه يكى را پا دگر را بند نيست ( ( 67 ) ) مر يكى را پا دگر را پاى بند مر يكى را زهر و ديگر را چو قند ( ( 68 ) ) زهر مار آن مار را باشد حيات نسبتش با آدمى آمد ممات ( ( 69 ) ) خلق آبى را بود دريا چو باغ خلق خاكى را بود آن درد و داغ ( ( 70 ) ) همچنين بر مىشمر اى مرد كار نسبت اين از يكى تا صد هزار ( ( 71 ) ) زيد اندر حق آن شيطان بود در حق آن ديگرى سلطان بود ( ( 72 ) ) اين بگويد زيد صديق و سنى است و ان بگويد زيد گبر و كشتنى است ( ( 73 ) ) زيد يك ذات است بر آن يك جنان او بر اين ديگر همه رنج و زيان ( ( 74 ) ) گر تو خواهى كاو تو را باشد شكر پس و را از چشم عشاقش نگر ( ( 75 ) ) منگر از چشم خودت آن يك جنان او بر اين ديگر همه رنج و زيان ( ( 76 ) ) چشم خود بر بند ز ان خوش چشم تو عاريت كن چشم از عشاق او ( ( 77 ) ) بلك از او كن عاريت چشم و نظر پس ز چشم او به روى او نگر ( ( 78 ) ) تا شوى ايمن ز سيرى و ملال گفت كان الله له ز ان ذو الجلال ( ( 79 ) ) چشم او من باشم و دست و دلش تا رهد از مدبرىها مقبلش ( ( 80 ) ) هر چه مكر و هست چون او شد دليل سوى محبوبت حبيب است و خليل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 290 | محمد تقي جعفري