تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول خود معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مىكرد و مىگفت كه « عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ » 2 : 216
( ( 40 ) ) اندر آن بوديم كان شخص از عسس
راند اندر باغ از خوفى فرس
( ( 41 ) ) بود اندر باغ آن صاحب جمال
كز غمش اين در عنا بُد هشت سال
( ( 42 ) ) سايهء او را نبود امكان ديد
هم چو عنقا وصف او را مىشنيد
( ( 43 ) ) جز يكى لقيه كه اول از قضا
بر وى افتاد و شد او را دل ربا
( ( 44 ) ) بعد از آن چندان كه مىكوشيد او
خود مجالس مىنداد آن تند خو
( ( 45 ) ) نى به لابه چاره بودش نى به مال
سير چشم و بىطمع بود آن نهال
( ( 46 ) ) عاشق هر پيشه و هر مطلبى
حق بيالود اول كارش لبى
( ( 47 ) ) چون بدان آسيب در جست آمدند
پيش پاشان مىنهد هر روز بند
( ( 48 ) ) چون در افتادند اندر جستجو
بعد از آن در بست و كابين جست از او
( ( 50 ) ) هم كسى را هست اميد برى
كه گشادندش در آن روزى درى
( ( 51 ) ) باز در بستندش و آن در پرست
بر همان اميد آتش پا شدست
( ( 52 ) ) چون در آمد خوش در آن باغ آن جوان
خود فرو شد پا به گنجش ناگهان
( ( 53 ) ) هر عسس را ساخته يزدان سبب
تا ز بيم او دود در باغ شب
( ( 54 ) ) بيند آن معشوقه را او با چراغ
طالب انگشترى در جوى باغ
( ( 55 ) ) پس قرين مىكرد از ذوق آن نفس
با ثناى حق دعاى آن عسس
( ( 56 ) ) گر زبان كردم عسس را از گريز
بيست چندان سيم و زر بر وى بريز
( ( 57 ) ) از عوانى مر و را آزاد كن
آن چنان كه شادم او را شاد كن
( ( 58 ) ) سعد دارش اين جهان و آن جهان
از عوانى و سگىاش وارهان