تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول خود معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مىكرد و مىگفت كه « عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ » 2 : 216
( ( 40 ) ) اندر آن بوديم كان شخص از عسس راند اندر باغ از خوفى فرس ( ( 41 ) ) بود اندر باغ آن صاحب جمال كز غمش اين در عنا بُد هشت سال ( ( 42 ) ) سايهء او را نبود امكان ديد هم چو عنقا وصف او را مىشنيد ( ( 43 ) ) جز يكى لقيه كه اول از قضا بر وى افتاد و شد او را دل ربا ( ( 44 ) ) بعد از آن چندان كه مىكوشيد او خود مجالس مىنداد آن تند خو ( ( 45 ) ) نى به لابه چاره بودش نى به مال سير چشم و بىطمع بود آن نهال ( ( 46 ) ) عاشق هر پيشه و هر مطلبى حق بيالود اول كارش لبى ( ( 47 ) ) چون بدان آسيب در جست آمدند پيش پاشان مىنهد هر روز بند ( ( 48 ) ) چون در افتادند اندر جستجو بعد از آن در بست و كابين جست از او ( ( 50 ) ) هم كسى را هست اميد برى كه گشادندش در آن روزى درى ( ( 51 ) ) باز در بستندش و آن در پرست بر همان اميد آتش پا شدست ( ( 52 ) ) چون در آمد خوش در آن باغ آن جوان خود فرو شد پا به گنجش ناگهان ( ( 53 ) ) هر عسس را ساخته يزدان سبب تا ز بيم او دود در باغ شب ( ( 54 ) ) بيند آن معشوقه را او با چراغ طالب انگشترى در جوى باغ ( ( 55 ) ) پس قرين مىكرد از ذوق آن نفس با ثناى حق دعاى آن عسس ( ( 56 ) ) گر زبان كردم عسس را از گريز بيست چندان سيم و زر بر وى بريز ( ( 57 ) ) از عوانى مر و را آزاد كن آن چنان كه شادم او را شاد كن ( ( 58 ) ) سعد دارش اين جهان و آن جهان از عوانى و سگىاش وارهان