از آتش سوزان آن نامه شعله ور مىگشت ، راه هاى چارهء عاشق را غيرت بر ديگران كه مىخواستند در عشق به معشوق با او شركت بورزند ، بسته شد و پرچم سياه انديشه را در هم شكسته بود ، در آغاز عشق انتظار مونس اندوه او بود و در پايان كار هم همان انتظار از پايش در آورد . گاهى عاشق با خويشتن چنين مىگفت : اين عشق بلايى است كه ديگر دوايى ندارد و گاه ديگر مىگفت : عشق بلا نيست بلكه حيات جان ماست . گاهى هستى از درون او سر در مىآورد و گاهى ديگر از عالم نيستى ميوه ها مىخورد .
گاهى فريادش به آسمان بلند مىشد ، گاه ديگر خاموش و آرام هم دم خيال دلبرش بود .
گاهى كه طبيعت وجودى او از تنهايى سرد مىگشت ، چشمه جوشان اتحاد عاشق و معشوق گرمش مىساخت ، آن عاشق دلباخته بالاخره -
( ( 4761 ) ) چون كه با بىبرگى غربت بساخت
برگ بىبرگى به سوى او بتاخت
( ( 4762 ) ) خوشه هاى فكرتش بىكاه شد
شب روان را ره نما چون راه شد
در آن موقع كه در درياى خاموشى فرو مىرفت در درون او غوغايى بر پا بود ، زيرا اى بسا طوطى گويا كه مهر خاموشى بر لب زده و بسا ترش رويان كه روان بس شيرين دارند . لحظاتى چند رهسپار گورستان شو و خاموش بر سر مزار آن خواب رفتگان بنشين و با بينش درونى سخن سخنگويان ديار خاموشان را بشنو ، خاك تيره آن خاك رفتگان را يك رنگ و يك نواخت ساخته است ، اما آنان حالات و خصوصيات متنوع بىنهايت دارند ، چنان كه در جهان زندگان پيه و گوشت و ساير اعضاء در همهء انسانها يكسان ديده مىشود ، ولى بعضى از آنان در درياى اندوه غوطه ورند و بعضى ديگر در فضاى بىكران شادى بال مىزنند . تو از همين انسانها كه داراى اعضاى يكنواختاند مادامى كه گفتارشان را نشنوى چيزى نخواهى دانست ، زيرا حال آنان براى تو پوشيده است ، تو از گفتارهاى انسانهاى و هوى و غوغا را مىشنوى ، اما حالات روانى صد لايه آنها را نخواهى فهميد ، در باره ى نفس ما آدميان لختى بيانديش كه