حكايت آن عاشق دراز هجران و بسيار امتحان
( ( 4749 ) ) يك جوانى بر زنى عاشق شده است
روز و شب بىخواب و بىخور آمده است
( ( 4750 ) ) بىدل و شوريده و مجنون و مست
مىندادش روزگار وصل دست
بس شكنجه كرد عشقش بر زمين
خود چرا دارد ز اول عشق كين
( ( 4751 ) ) عشق از اول چرا خونى بود
تا گريزد آن كه بيرونى بود
( ( 4752 ) ) چون فرستادى رسولى پيش زن
آن رسول از رشك گشتى راه زن
( ( 4753 ) ) ور به سوى زن نبشتى كاتبش
نامه را تصحيف خواندى نائبش
( ( 4754 ) ) ور صبا را پيك كردى در وفا
از غبارى تيره گشتى آن صبا
( ( 4755 ) ) رقعه گر بر پرّ مرغى دوختى
پرّ مرغ از تفّ رقعه سوختى
( ( 4756 ) ) راه هاى چاره را غيرت ببست
لشكر انديشه را رايت شكست
( ( 4757 ) ) بود اول مونس غم انتظار
آخرش بشكست كى ؟ هم انتظار
( ( 4758 ) ) گاه گفتى كاين بلاى بىدواست
گاه گفتى نى حيات جان ماست
( ( 4759 ) ) گاه هستى زو بر آوردى سرى
گاه او از نيستى خوردى برى
گاه فريادش به گردون برشدى
گه خيال دلبرش هم دم بدى
( ( 4760 ) ) چون كه بر وى سرد گشتى اين نهاد
جوش كردى گرم چشمهء اتحاد
( ( 4761 ) ) چون كه با بىبرگى غربت بساخت
برگ بىبرگى به سوى او بتافت
( ( 4762 ) ) خوشه هاى فكرتش بىكاه شد
شب روان را رهنما چون ماه شد
( ( 4763 ) ) اى بسا طوطىّ گوياى خمش
اى بسا شيرين روان رو ترش
( ( 4764 ) ) رو به گورستان دمى خامش نشين
آن خموشان سخنگو را ببين
( ( 4765 ) ) ليك اگر يك رنگ بينى خاكشان
نيست يكسان حالت چالاكشان
( ( 4766 ) ) شحم و لحم و زندگان يكسان بود
آن يكى غمگين دگر شادان بود
( ( 4767 ) ) تو چه دانى تا ننوشى قالشان
ز ان كه پنهان است بر تو حالشان