تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢

حكايت آن عاشق دراز هجران و بسيار امتحان

( ( 4749 ) ) يك جوانى بر زنى عاشق شده است روز و شب بىخواب و بىخور آمده است ( ( 4750 ) ) بىدل و شوريده و مجنون و مست مىندادش روزگار وصل دست بس شكنجه كرد عشقش بر زمين خود چرا دارد ز اول عشق كين ( ( 4751 ) ) عشق از اول چرا خونى بود تا گريزد آن كه بيرونى بود ( ( 4752 ) ) چون فرستادى رسولى پيش زن آن رسول از رشك گشتى راه زن ( ( 4753 ) ) ور به سوى زن نبشتى كاتبش نامه را تصحيف خواندى نائبش ( ( 4754 ) ) ور صبا را پيك كردى در وفا از غبارى تيره گشتى آن صبا ( ( 4755 ) ) رقعه گر بر پرّ مرغى دوختى پرّ مرغ از تفّ رقعه سوختى ( ( 4756 ) ) راه هاى چاره را غيرت ببست لشكر انديشه را رايت شكست ( ( 4757 ) ) بود اول مونس غم انتظار آخرش بشكست كى ؟ هم انتظار ( ( 4758 ) ) گاه گفتى كاين بلاى بىدواست گاه گفتى نى حيات جان ماست ( ( 4759 ) ) گاه هستى زو بر آوردى سرى گاه او از نيستى خوردى برى گاه فريادش به گردون برشدى گه خيال دلبرش هم دم بدى ( ( 4760 ) ) چون كه بر وى سرد گشتى اين نهاد جوش كردى گرم چشمهء اتحاد ( ( 4761 ) ) چون كه با بىبرگى غربت بساخت برگ بىبرگى به سوى او بتافت ( ( 4762 ) ) خوشه هاى فكرتش بىكاه شد شب روان را رهنما چون ماه شد ( ( 4763 ) ) اى بسا طوطىّ گوياى خمش اى بسا شيرين روان رو ترش ( ( 4764 ) ) رو به گورستان دمى خامش نشين آن خموشان سخنگو را ببين ( ( 4765 ) ) ليك اگر يك رنگ بينى خاكشان نيست يكسان حالت چالاكشان ( ( 4766 ) ) شحم و لحم و زندگان يكسان بود آن يكى غمگين دگر شادان بود ( ( 4767 ) ) تو چه دانى تا ننوشى قالشان ز ان كه پنهان است بر تو حالشان