( ( 4768 ) ) بشنوى از قال هاى و هوى را
كى ببينى حالت صد توى را
( ( 4769 ) ) نفس ما يكسان به ضدها متصف
خاك هم يكسان روانشان مختلف
( ( 4770 ) ) همچنين يكسان بود آوازها
آن يكى پر درد و آن پر نازها
( ( 4771 ) ) بانگ اسبان بشنوى اندر مصاف
بانگ مرغان بشنوى اندر طواف
( ( 4772 ) ) آن يكى از حق دو ديگر ز ارتباط
آن يكى از رنج و ديگر از نشاط
( ( 4773 ) ) هر كه دور از حالت ايشان بود
پيشش آن آوازها يكسان بود
( ( 4774 ) ) آن درختى جنبد از زخم تبر
و ان درخت ديگر از باد سحر
( ( 4775 ) ) بس غلط گشتم ز ديگ مرده ريگ
ز ان كه سر پوشيده مىجوشيد ديگ
( ( 4776 ) ) جوش و نوش هر كست گويد بيا
جوش صدق و جوش تزوير و ريا
( ( 4777 ) ) گر ندارى بو ز جان رو شناس
رو دماغى دست آور بو شناس
( ( 4778 ) ) آن دماغى كه بر آن گلشن تند
چشم يعقوبان هم او روشن كند
( ( 4759 ) ) گاه هستى زو بر آوردى سرى
گاه او از نيستى خوردى برى
چه شگفت انگيز است راهى كه عاشق در آن گام بر مىدارد ، زيرا گامى روى هستى ، گام ديگرى روى نيستى مىنهد
پديدهء عشق از يك نظر خط بطلانى است كه روى سطور تمام اوراق بشرى كه ضرورتها و محالها و امكانات جهانى و انسانى در آن نوشته شده است ، كشيده مىشود . از نظر ديگر عشق امضاى پذيرش همهء آنها است ، در افق روحى عاشق ، كانون انتشار تمام روشنايىهاى انسانى و جهانى به وجود مىآيد .
از ديد ديگرى عشق عبارت است از آن تحول روحى كه هر لحظه ) جلوه مىكند .
اگر جهان و انسان با تمام واقعياتشان كوچكترين مخالفتى در بارهء آن عشق