تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
( ( 4768 ) ) بشنوى از قال هاى و هوى را كى ببينى حالت صد توى را ( ( 4769 ) ) نفس ما يكسان به ضدها متصف خاك هم يكسان روانشان مختلف ( ( 4770 ) ) همچنين يكسان بود آوازها آن يكى پر درد و آن پر نازها ( ( 4771 ) ) بانگ اسبان بشنوى اندر مصاف بانگ مرغان بشنوى اندر طواف ( ( 4772 ) ) آن يكى از حق دو ديگر ز ارتباط آن يكى از رنج و ديگر از نشاط ( ( 4773 ) ) هر كه دور از حالت ايشان بود پيشش آن آوازها يكسان بود ( ( 4774 ) ) آن درختى جنبد از زخم تبر و ان درخت ديگر از باد سحر ( ( 4775 ) ) بس غلط گشتم ز ديگ مرده ريگ ز ان كه سر پوشيده مىجوشيد ديگ ( ( 4776 ) ) جوش و نوش هر كست گويد بيا جوش صدق و جوش تزوير و ريا ( ( 4777 ) ) گر ندارى بو ز جان رو شناس رو دماغى دست آور بو شناس ( ( 4778 ) ) آن دماغى كه بر آن گلشن تند چشم يعقوبان هم او روشن كند ( ( 4759 ) ) گاه هستى زو بر آوردى سرى گاه او از نيستى خوردى برى

چه شگفت انگيز است راهى كه عاشق در آن گام بر مىدارد ، زيرا گامى روى هستى ، گام ديگرى روى نيستى مىنهد

پديدهء عشق از يك نظر خط بطلانى است كه روى سطور تمام اوراق بشرى كه ضرورتها و محالها و امكانات جهانى و انسانى در آن نوشته شده است ، كشيده مىشود . از نظر ديگر عشق امضاى پذيرش همهء آنها است ، در افق روحى عاشق ، كانون انتشار تمام روشنايىهاى انسانى و جهانى به وجود مىآيد . از ديد ديگرى عشق عبارت است از آن تحول روحى كه هر لحظه ) جلوه مىكند . اگر جهان و انسان با تمام واقعياتشان كوچكترين مخالفتى در بارهء آن عشق