تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
يافتن عاشق معشوق را و بيان آن كه جوينده يابنده بود كه ( فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه ) 99 : 7
( ( 4779 ) ) هين بگو احوال آن خسته جگر كز بخارى دور مانديم اى پسر ( ( 4780 ) ) كان جوان در جستجو بُد هشت سال از خيال وصل گشته چون خيال ( ( 4781 ) ) سايهء حق بر سر بنده بود عاقبت جوينده يابنده بود ( ( 4782 ) ) گفت پيغمبر كه چون گويى درى عاقبت ز ان در برون آيد سرى ( ( 4783 ) ) چون نشينى بر سر كوى كسى عاقبت بينى تو هم روى كسى ( ( 4784 ) ) چون ز چاهى مىكنى هر روز خاك عاقبت اندر رسى در آب پاك ( ( 4785 ) ) جمله دانند اين اگر تو نگروى هر چه مىكاريش روزى بد روى ( ( 4786 ) ) سنگ بر آهن زدى آتش بجست اين بباشد ور نباشد نادر است ( ( 4787 ) ) آن كه روزى نيستش بخت و نجات ننگرد عقلش مگر در نادرات ( ( 4788 ) ) كان فلان كس كشت كرد و بر نداشت و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت ( ( 4789 ) ) بلعم باعور و ابليس لعين سود نامدشان عبادتها و دين ( ( 4790 ) ) صد هزاران انبياء و رهروان نايد اندر خاطر آن بد گمان ( ( 4791 ) ) اين دو را گيرد كه تاريكى دهد در دلش ادبار جز اين كى نهد ( ( 4792 ) ) بس كسا كه نان خورد دل شاد او مرگ او گردد بگيرد در گلو ( ( 4793 ) ) پس تو اى ادبار رو نان هم مخور تا نيفتى همچو او در شور و شر ( ( 4794 ) ) صد هزاران خلق نانها مىخورند زور جويانند و جان مىپرورند ( ( 4795 ) ) تو بدان نادر كجا افتاده اى گرنه محرومى و ابله زاده اى ( ( 4796 ) ) اين جهان پر آفتاب و نور ماه تو بهشته سر فرو برده به چاه ( ( 4797 ) ) كه اگر حق است پس كو روشنى ؟ سر بر آر از چاه و بنگر اى دنى ( ( 4798 ) ) جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت تا تو در چاهى نخواهد بر تو تافت