يافتن عاشق معشوق را و بيان آن كه جوينده يابنده بود كه ( فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه ) 99 : 7
( ( 4779 ) ) هين بگو احوال آن خسته جگر
كز بخارى دور مانديم اى پسر
( ( 4780 ) ) كان جوان در جستجو بُد هشت سال
از خيال وصل گشته چون خيال
( ( 4781 ) ) سايهء حق بر سر بنده بود
عاقبت جوينده يابنده بود
( ( 4782 ) ) گفت پيغمبر كه چون گويى درى
عاقبت ز ان در برون آيد سرى
( ( 4783 ) ) چون نشينى بر سر كوى كسى
عاقبت بينى تو هم روى كسى
( ( 4784 ) ) چون ز چاهى مىكنى هر روز خاك
عاقبت اندر رسى در آب پاك
( ( 4785 ) ) جمله دانند اين اگر تو نگروى
هر چه مىكاريش روزى بد روى
( ( 4786 ) ) سنگ بر آهن زدى آتش بجست
اين بباشد ور نباشد نادر است
( ( 4787 ) ) آن كه روزى نيستش بخت و نجات
ننگرد عقلش مگر در نادرات
( ( 4788 ) ) كان فلان كس كشت كرد و بر نداشت
و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت
( ( 4789 ) ) بلعم باعور و ابليس لعين
سود نامدشان عبادتها و دين
( ( 4790 ) ) صد هزاران انبياء و رهروان
نايد اندر خاطر آن بد گمان
( ( 4791 ) ) اين دو را گيرد كه تاريكى دهد
در دلش ادبار جز اين كى نهد
( ( 4792 ) ) بس كسا كه نان خورد دل شاد او
مرگ او گردد بگيرد در گلو
( ( 4793 ) ) پس تو اى ادبار رو نان هم مخور
تا نيفتى همچو او در شور و شر
( ( 4794 ) ) صد هزاران خلق نانها مىخورند
زور جويانند و جان مىپرورند
( ( 4795 ) ) تو بدان نادر كجا افتاده اى
گرنه محرومى و ابله زاده اى
( ( 4796 ) ) اين جهان پر آفتاب و نور ماه
تو بهشته سر فرو برده به چاه
( ( 4797 ) ) كه اگر حق است پس كو روشنى ؟
سر بر آر از چاه و بنگر اى دنى
( ( 4798 ) ) جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت
تا تو در چاهى نخواهد بر تو تافت