شهر بخارا با آن عاشق هجران كشيده هماهنگ شده و اشك مىريخت ، چنان غوغايى از مرد و زن برخاسته بود كه گويى روز رستاخيز است ، اگر آن روز كسى گوش شنوايى داشت مىشنيد -
( ( 4716 ) ) كاسمان مىگفت آن دم با زمين
گر قيامت را نديدستى ببين
از طرف ديگر عقل چاره انديش هم مبهوت گشته و از خود مىپرسيد اين چه عشق است و چه حال شگفت انگيز است ؟ آيا هجران عاشق شگفت انگيز تر است يا وصالش ؟ چرخ مينا رنگ نامهء قيامت را بر كرهء خاكى بر مىخواند و جامه ى خود را تا كهكشانها از هم مىشكافت . آرى ، اين عشق است .
( ( 4719 ) ) با دو عالم عشق را بيگانگى است
و اندر آن هفتاد و دو ديوانگى است ( 1 )
اين راز عشق -
( ( 4720 ) ) سخت پنهان است و پيدا حيرتش
جان سلطانان است جان در حسرتش
براى عشق آئينى است غير از آئين هفتاد و دو ملت ، تخت شاهان دنيا در پيش آن ، چيزى جز تخته بندى نيست ، در هنگامى كه عشق به هيجان مىآيد ، مطرب عشق اين آهنگ را مىنوازد كه در اين زندگانى بندگى و فرمانبرى زنجير و سرورى و فرماندهى درد سر است ، پس عشق چيست ؟ عشق همان اقيانوس بىكران نيستى است كه قدم ناتوان عقل در آن جا شكسته است . بندگى و سلطنت ارزش خود را در اين دنيا روشن ساخته است و معلوم شده كه عشق و عاشقى از اين دو پرده به كلى پوشيده است .
اى كاش خود هستى زبانى مىگشود و پرده از راز هستان برمىداشت و گر نه .
( ( 4726 ) ) هر چه گويى اى دم هستى از آن
پردهء ديگر بر او بستى بدان
آيا مىدانيد كه چرا خود انسانها كه دمى از نفحات هستى مىباشند نمىتوانند پرده از راز هستىها بر دارند ، براى اين است كه هر چه در اين راه حال و قالى به آنها
هامش
( 1 ) به نقد و تحليل اين بيت مراجعه شود . .