روز ، تا نماز شام مىباشم ( 1 ) در آن هنگام هم كه شامگاه زندگى فرا رسد و جام مرا بدزدد ، من خواهم گفت كه شامگاه واقعى من نرسيده است ، ساغر مرا از من مستان . عرب نام مىرا بدان جهت مدام گذاشته است كه مىگسار هرگز از آن سير نخواهد گشت ، عشق بادهء تحقيق را مىجوشاند و مىخروشاند و خود عشق است كه ساقى پنهانى صد يقين است . تو اگر با توفيقات ربانى جستجو كنى ، خواهى ديد كه باده همان آب حيات جان است و بدن مادى ابريق آن . وقتى كه شراب توفيق نيرومند تر گردد ، ابريق كالبد را خواهد شكست ، در آن هنگام آب جان هم ساقى مىشود و هم مست منبع اصلى خويش . اكنون خود بگو چه شگفت انگيز است ، اين وضع الهى خدا براستىها داناتر است ، شيرهء مىبه خودى خود نمىجوشد و روشن نمىگردد ، بلكه .
( ( 4746 ) ) پرتو ساقى است كاندر شيره رفت
شيره بر جوشيد و رقصان گشت و زفت
اين معنا را از آن سر گشته بپرس كه آيا شيرهء مىرا چنين مىدانستى ؟ آيا شيره خود به خود مىتواند بشورد ؟ بلكه بايد همواره اين اصل را بپذيريم و بدون احتياج بانديشه ، بدانيم كه هر شوريده شورانندهاى دارد .
هامش
( 1 ) بدين معنا كه عشق در جام بدن عاشق ، آن باده خوشگوار است كه از صبحگاه زندگى تا شامگاه مرگ با او دمساز و هم راز است . .