امر كردن سليمان عليه السلام پشهء متظلم را به احضار خصم به ديوان حكم
( ( 4646 ) ) پس سليمان گفت اى زيبا روى
امر حق بايد كه از جان بشنوى
( ( 4647 ) ) حق به من گفته است هان اى دادور
مشنو از خصمى تو بىخصم دگر
( ( 4648 ) ) تا نيايد هر دو خصم اندر حضور
حق نيايد پيش حاكم در ظهور
( ( 4649 ) ) خصم تنها گر بر آرد صد نفير
هان و هان بىخصم قول او مگير
( ( 4650 ) ) من نيارم رو ز فرمان تافتن
خصم خود را رو بياور سوى من
( ( 4651 ) ) گفت قول توست برهان و درست
خصم من باد است و او در حكم توست
( ( 4652 ) ) بانگ زد آن شه كه اى باد صبا
پشه افغان كرد از ظلمت بيا
( ( 4653 ) ) هين مقابل شو به خصمت روبرو
پاسخش مىگوى و كن دفع عدو
( ( 4654 ) ) باد چون بشنيد آمد تيز تيز
پشه بگرفت آن زمان راه گريز
( ( 4655 ) ) پس سليمان گفت كاى پشه كجا ؟
باش تا بر هر دو رانم من قضا
( ( 4656 ) ) گفت اى شه مرگ من از بود اوست
خود سياه اين روز من از دود اوست
( ( 4657 ) ) او چو آمد من كجا يابم قرار ؟
كاو بر آرد از نهاد من دمار
( ( 4658 ) ) همچنين جوياى درگاه خدا
چون خدا آيد شود جوينده لا
( ( 4659 ) ) گر چه آن وصلت بقا اندر بقاست
ليك ز اول آن بقا اندر فناست
( ( 4660 ) ) سايه هايى كان بود جوياى نور
نيست گردد چون كند نورش ظهور
( ( 4661 ) ) عقل كى ماند چو باشد سر ده او ؟
كل شيء هالك الا وجهه
( ( 4662 ) ) هالك آمد پيش وجهش هست و نيست
هستى اندر نيستى خود طرفهاى است
( ( 4663 ) ) اندرين محضر خردها شد ز دست
چون قلم اين جا رسيد و سر شكست