بزرگتر چند صباحى آن انسان را پناهگاه خود ديدهاند .
اين انسان نمىداند كه اگر انسانها با داشتن وجدان و روح نتوانند از پيكار دست بر دارند ، من قدرت كه از وجدان و روح بىبهره هستم ، چگونه از جنگ و زور آزمايى با قدرتهاى ديگر مىتوانم نجات پيدا كنم بدينسان براى ابد گرگى به دنبال گرگ ديگر ، ببرى به دنبال ببر ديگر به راه خواهد افتاد .
اين است نيم رخى از چهرهء من كه متاسفانه افراد و گروه هاى بشرى جز آن چيزى از من نمىبينند . نيم رخ ديگرى دارم كه همواره در نمايش نامهء بزرگ تاريخ در زير خطوط و اشكال متنوع كه از نيم رخ معمولى و مورد مشاهدهء من سرازير مىگردد پوشيده مانده است .
نه تنها اين نيم رخ پوشيده مانده است ، بلكه اصولا آن را به خود من مستند نمىدانند و سقراط را مىگويند ناتوان بوده است ، على بن ابى طالب را ناتوان معرفى كردهاند ، براى چه ؟ براى اين كه بجاى چنگال خونين دست نوازش بر سر ايده آلهاى عالى بشريت كشيده و قدرت را در راه حركت با آهنگ اصلى هستى به كار بردهاند تفاوت اين دو نيم رخ تفاوتى است كه ميان روح ملكوتى يك انسان راد مرد با مزبلهاى كه در آنجا محبوسش كردهاند وجود دارد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 204
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٠٤