بيان آن كه طاغى در عين قاهرى مقهور است و در عين منصورى مأسور
( ( 4561 ) ) دزد قهر خواجه كرد و زر كشيد
او بدان مشغول بُد والى رسيد
( ( 4562 ) ) گر ز خواجه آن زمان بگريختى
كى بر او والى حشر انگيختى ؟
( ( 4563 ) ) قاهرىّ دزد مقهوريش بود
ز ان كه قهر او سر او را ربود
( ( 4564 ) ) غالبى بر خواجه دام او شود
تا رسد والى و بستاند قَود
( ( 4565 ) ) اى كه تو بر خلق چيره گشته اى
در نبرد و غالبى آغشته اى
( ( 4566 ) ) آن به قاصد منهزم كردستشان
تا تو را در حلقه مىآرد كشان
( ( 4567 ) ) هين عنان در كش پى اين منهزم
در مران تا تو نگردى منخزم
( ( 4568 ) ) چون كشانندت بدين شيوه به دام
جمله بينى بعد از آن اندر زحام
( ( 4569 ) ) عقل ازين غالب شدن كى گشت شاد
چون درين غالب شدن ديد او فساد
( ( 4570 ) ) تيز چشم آمد خرد بيناى پيش
كه خدايش سرمه كرد از كحل خويش
( ( 4571 ) ) گفت پيغمبر كه هستند از فنون
اهل جنت در خصومتها زبون
( ( 4572 ) ) از كمال حزم و سوء الظن خويش
نى ز نقص و بد دلى و ضعف كيش
( ( 4573 ) ) در فره دادن شنودن در كمون
حكمت لو لا رجال مؤمنون
( ( 4574 ) ) دست كوتاهى ز كفار لعين
فرض شد بهر خلاص مؤمنين
( ( 4575 ) ) قصهء عهد حديبيه بخوان
كف ايديكم تمامت ز ان بدان
( ( 4576 ) ) نيز اندر غالبى هم خويش را
ديد او مغلوب دام كبريا
ما رميت إذ رميت آمد خطاب
گم شد او و اللَّه اعلم بالصواب
( ( 4577 ) ) ز ان نمىخندم من از زنجيرتان
كه بكردم ناگهان شبگيرتان
( ( 4578 ) ) ز ان همىخندم كه با زنجير و غل
مىكشمتان سوى سروستان و گل
( ( 4579 ) ) اى عجب كز آتش بىزينهار
بسته مىآريمتان تا سبزه زار
( ( 4580 ) ) از سوى دوزخ به زنجير گران
مىكشمتان تا بهشت جاودان