هدف زندگى عميق تر از آن است كه دانش و ثروت و مقام و محبت و آزادى طبيعى و ساير نيرومنديها طبيعى جواب گوى آن بوده باشد . ماكس پلانك مىگويد :
« ما فيزيك دانان در حقيقت مانند اشخاص متخصص خط شناسى هستيم ، كه خطوط و نقوش را مىخواند ، ولى حقيقت عينى كه آن خطوط باز گو مىكند در ما وراى آن خطوط است » .
راسل مىگويد :
ما فى المثل به كر مادر زادى شباهت داريم كه در مجمعى نشسته است كه اركستر مىنوازند . آن كر مادر زاد از آن مجمع چيزى نمىشود ، اما با عقل سالم در مىيابد كه حقيقت منحصر در آن حركات ظاهرى اعضاى اركستر روى وسايل موسيقى نيست ، بلكه پشت پردهء آن است ( آهنگ ) كه او نمىشنود .
اين درك در درون ذات آدمى است كه مىگويد : به هيچ وجه نمىتوانى هدف و فلسفهء حيات را از همين ظواهر و پديده ها مطالبه كنى و براى توجيه هستى خود بگويى : از پدر و مادرم متولد شدهام ، مىخورم و مىآشامم و متلاشى مىشوم ، سپس هيچ اگر درون ذات ما با مشاهدهء همين نمودها قانع مىكشت ، ما هم مىتوانستيم حيات و هدف آن را در همين مشهوداتى كه بديوانگى امروز منجر شده است تفسير كنيم .
پس سؤال « از كجا آمدهام و به كجا مىروم ؟ و براى چه آمده بودم ؟ » نمىتواند به عنوان يك سؤال طبيعى و با انگيزهء طبيعى تلقى شود .
در نتيجه با تعمق كافى در ريشهء حيات و سؤال از فلسفه و هدف آن ، به اين حقيقت مىرسيم كه سؤال مزبور از ما فوق مشاعر معمولى ما است كه در طبيعت زاييده و در آن غوطه ور مىگردد و سپس نابود مىشود .
اين سؤال كاملًا جنبهء ما وراى طبيعى دارد ، بنا بر اين جواب سؤال را از همانجا بايد جستجو كرد كه از آن جا سرازير شده است . جلال الدين مىگويد :
تو از اين سو و از آن سو چون گدا
اى كه معنى چه مىجويى صدا
گوشهء بىگوشهء دل شه رهيست
تاب لا شرقى و لا غرب از مهيست