حيات انسانى از پديده هاى ظاهرى بالاتر و بالاتر مىرود ، خود را جزء حيات كلى بلكه فانى در آن مىبيند ، يا حيات كلى را در خود در مىيابد .
حيات انسانى از پديده هاى مشهود بالاتر مىرود ، به اسرار هستى پى مىبرد . و بالاتر مىرود و زمان و عبور آن را زير پاى خود مىبيند .
بدون اين كه همهء جهان را به بيند ، اشراف و سلطهاى در خود احساس مىكند ، به طورى كه مىتواند نظريات كلى و شامل به همهء جهان را ابراز نمايد .
پرسش از فلسفه و هدف اين حيات ، با شمردن چند پديدهء محدود از ظواهر زندگى به پاسخ خود نمىرسد . ( 1 )
مقدمهء سوم - ريشهء درون ذاتى درك حيات واقعى كه پشت پردهء نمودهاى حيات و تكيه گاه آنها است
مغزهاى رشد يافته به جاى مات كردن رنگ درخشان اين سؤال يا لجن مال كردن آن با خيالات و چشم پوشى و گوش بستنهاى تصنعى ، در صدد پاسخ گفتن حقيقى به آن بر مىآيند . زيرا به خوبى احساس مىكنند كه اگر غوطه ور شدن در ظواهر زندگى مىتوانست جواب گوى سؤالات سه گانهء مزبور بوده باشد ، آنان با ديدن هدفهاى طبيعى ظواهر زندگى ، يا اصلا سؤالى را براى خود مطرح نمىكردند و يا اگر هم سؤالى را احساس مىكردند ، غوطه ور شدن خود را در پاسخ آن در مىيافتند .
اما بديهى است كه واقعيت قضيه از اين قرار نيست ، بلكه سؤال از بالاتر از خود طبيعى آنها سرازير مىشود و به پاسخهاى معمولى حيات طبيعى قناعت نمىورزد . با دو عبارت ذيل مىتوانيم بپذيريم كه ريشهء درون ذاتى سؤال از فلسفه و
هامش
( 1 ) در مكتبهاى متعدد و افكار گروه فراوانى از فلاسفه بزرگ ، اين مسئله را به طور روشن مىبينيم كه همهء انسانها با قطع نظر از عوارض طبيعى و ساختگى و در حال اعتدال و رشد روانى ، اين سؤال معروف ( از كجا آمدهام ؟ براى چه آمدهام ؟ به كجا خواهم رفت ؟ ) را در درون خود مىشنوند . .