آمده را مانند جزء كوچكى از خود مىپندارد .
جلال الدين مىگويد :
تنگ است مرا هر هفت فلك
چون مىرود او در پيرهنم
من انسانى پس از رهايى از خود طبيعى پرستى ، بهر نقطهاى از تكامل و ايده آل كه مىرسد اگر چه پيش از وصول به آن نقطه و ايده آل آن را سعادت مطلق مىپنداشته است ، خود را من ديگرى مىبيند كه آن نقطه و ايده آل مانند پوست يا جزئى از آن شده است ، ديناميك اساسى « من » چنان كه به مرحلهء پيشين قناعت نورزيده و رهسپار مرحلهء كاملتر گشته است ، همچنين پس از آن كه مرحلهء كمال مفروض را جزء خود ديد ، ديناميك « من » در اين مرحله هم نمىخشكد و به سكون مبدل نمىگردد ، اين جريان مداوم اساسىترين عنصر « من » آدمى است . مثلًا كسى كه زيبايى منظرهء طبيعى رامسر را شنيده است ، تماشاى آن را مطلوب و كمال نسبى « من » خويش تلقى مىكند ، هنگامى كه منظرهء مزبور را چند بار تماشا كرد تدريجا مطلوبيت خود را از دست مىدهد ، نه اين كه منظرهء مزبور نابود شده است ، بلكه صورت آن مانند جزء غير مورد توجه « من » گشته و جالب بودنش را از دست داده ديناميك كمال جويى « من » به اضافهء آن نمود ضميمه شده به « من » ، بجريان خود براى وصول به ايده آلهاى ديگر در حركت است .
هيچ يك از ايده آلهاى جهان طبيعت و سطح مجاور با طبيعت « من » نمىتواند ديناميك اساسى « من » را به ثمر و نتيجه برساند ، زيرا انسان كاملًا احساس مىكند كه هر آن چه را كه مزيت و كمال ايده آل تصور نموده است ، يكى از مقتضيات ارگانيسم موجوديت او بوده و به قول جلال الدين سايهاى از ساختمان طبيعى و روحى اوست . و هدف بايد خارج از ذات و عالى تر از آن باشد .
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايهء دل كى بود دل را غرض
اين است مقدمهء هدف حيات در مكتب اديان . و هدفهاى ديگرى كه براى حيات گفته شده است ، اگر جنبهء مثبت داشته باشند ، در مقدمات همين هدف تضمين شدهاند . زيرا