و بار ديگر از شرمسارى برو مىفتى و مانند مار دور خود مىپيچى ، در سجده هاى امروزت ، آن به خاك افتادن فردا را به ياد بياور .
باز مرتبهء ديگر دستور الهى بانگ بر تو مىزند و مىگويد : سر بلند كن از تو سؤالاتى خواهم كرد ، پاسخ بگو .
از هيبت آن خطاب ديگر قدرت ايستادن از تو سلب مىشود و در حال نشسته ، خداوند خطاب به تو كرده مىگويد : با بيان روشن بگو ببينم - نعمتت دادم بگو شكرت چه بود دادمت سرمايه هين بنماى سود در اين جاست كه بر مىگردى بروزگار تباهت خيره مىشوى و مىبينى : نه سرمايهاى مانده و نه سودى در دست دارى ، ديده گانت را براى جستجوى راد مردان شفاعتگر به اين سو و آن سو خواهى گرداند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 501
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٠١