در بارهء اين گفتهء شما هم امتناع بورزد به قول عاميان : نه به اين شورى ، نه به آن بىنمكى كه اصلا انسان براى خويش « خودى » نشناسد وقتى كه انسان « خود حقيقى » خود را با اين هدف كه رهسپار عرصهء هستى شود ، تا عظمتهاى خود را در يابد ، در دو قلمرو و جهان و انسان رها مىسازد ، خود آن هدف گيرى « خود حقيقى » را هم از انجماد در تنگناى « خود طبيعى » مىرهاند و هم به عالىترين فعاليت وادار مىسازد . اگر ما ميعان و انعطاف مطلق « خود » و انجماد ميخكوب شدن آن را دو پديدهء متضاد بدانيم ، وادار كنندهء آن دو ضد به تكاپو و بارور ساختن آنها در حالت جريان رو به سنتز ( محصول عالى تر ) همان هدف گيرى است كه انسان آگاه ضرورتش را در مىيابد .
( ( 2076 ) ) ساعت از بىساعتى آگاه نيست
ز انكه آن سو جز تحير راه نيست
ساعت و دقيقه و ثانيه مربوط به آن سطح ذهن است كه مجاور طبيعت است
اندازه گيرىهاى مربوط به گسترش زمان چه در جهان عينى خارجى و چه در درون انسانى ، ناشى از احساس حركت و پيش و پسهاى نقاط مفروضه در حركت مىباشد . هر چه كه به عمق هستى بيشتر فرو برويم ، حركت و كشش و گسترش چه از نظر زمان و فضا و زمان - فضا ، خبرى و اثرى ديده نمىشود .
براى توجه به اين حقيقت كافى است كه درون خود را ملاحظه كنيم و ببينم كه هر چه از صفحات مجاور طبيعت ذهن به سطوح عميق « من » پيشتر مىرويم . نه تنها فضا و زمان ، بلكه نمودهاى فيزيكى اشكال ، كميتها ، مرزها ميان نمودها ، تزاحم و تصادم همه و همه و از بين مىروند . در سطح مجاور طبيعت ذهن ، مثلث در كنار مربع و دايره در كنار بيضى يا يكى پس از ديگرى مانند عالم عينى ديده مىشود ، در صورتى كه در سطوح عميق « من » دو مفهوم يكى پس از ديگرى و يكى در كنار ديگرى از بين مىروند و