هفت مرد شدن آن هفت درخت
( ( 2054 ) ) بعد ديرى گشته آنها هفت مرد
جمله در قعده پى يزدان فرد
( ( 2055 ) ) چشم مىماليم كه آن هفت ارسلان
تا كيانند و چه دارند از جهان ؟
( ( 2056 ) ) چون به نزديكى رسيدم من ز راه
كردم ايشان را سلام از انتباه
( ( 2057 ) ) قوم گفتندم جواب آن سلام
اى دقوقى مفخر و تاج كرام
( ( 2058 ) ) گفتم آخر چون مرا بشناختند
پيش از اين بر من نظر ننداختند
( ( 2059 ) ) از ضمير من بدانستند زود
يكديگر را بنگريدند از فرود
( ( 2060 ) ) پاسخم دادند كاى جان عزيز
چون بپوشيده است اينها بر تو نيز
( ( 2061 ) ) بر دلى كاو در تحيّر با خداست
كى شود پوشيده راز چپ و راست
( ( 2062 ) ) گفتم ار سوى حقايق پا نهد
چون ز اسم و حرف رسمى واقفيد
اين سخن چون آمد از من در خطاب
آن شهان در حال گفتندم جواب
( ( 2063 ) ) گفت اگر اسمى شود غيب از ولى
آن ز استغراق دان نز جاهلى
( ( 2064 ) ) بعد از آن گفتند ما را آرزوست
اقتدا كردن به تو اى پاك دوست
( ( 2065 ) ) گفتم آرى ليك يك ساعت كه من
مشكلاتى دارم از دور زمن
( ( 2066 ) ) تا شود آن حل به صحبتهاى پاك
كه به صحبت رويد انگورى ز خاك
( ( 2067 ) ) دانهء پر مغز را خاك دژم
خلوتى و صحبتى كرد از كرم
( ( 2068 ) ) خويشتن در خاك كلى محو كرد
تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد
( ( 2069 ) ) از پس آن محو ، قبض او نماند
بر گشاد و بسط شد مركب براند
( ( 2070 ) ) پيش اصل خويش چون بىخويش شد
رفت صورت جلوهء معنيش شد
( ( 2071 ) ) سر چنين كردند هين فرمان تو راست
تف دل ز آن سر چنين كردن بخاست
( ( 2072 ) ) ساعتى با آن گروه مجتبى
چون مراقب گشتم و از خود جدا
( ( 2073 ) ) هم در آن ساعت ز ساعت رست جان
ز انكه ساعت پير گرداند جوان
( ( 2074 ) ) جمله تلوينها ز ساعت خاسته است
رست از تلوين كه از ساعت برست