از اشتياق و حرصى كه بيك برگ درخت دارند ، چه آه هاى سوزان كه از سينه بر نمىآورند ؟ و چه اشكهاى خونين كه از ديده نمىبارند خدايا چه حكمت است براى دور شدن و عقب نشينى از اين درختان و ميوه ها ، مردم صدها هزار و صدها هزار در فرارند . باز به سوى خودم بر مىگردم و با خويشتن به گفتگو مىپردازم مىگويم :
شگفتا شايد من خود را از دست داده ، دست در شاخه هاى تخيلات زدهام در اين وضع روانى است كه خدا مىفرمايد :
تا آن گاه كه پيامبران به نوميدى افتاده گمان كردند كه امر به آنان مشتبه شده است [ به تفسير آيه مراجعه شود ] تو كذبوا را با تخفيف ذال بخوان يعنى امر به خودشان پوشيده مىگشت .
اما پس از ترديد و تشكيك ، يارى ما به سراغشان آمد و آنان را از تبه كاران جدا كرده و بسوى درخت سر سبز جان كشانيد . اى پيامبر ما ، از اين درخت جان بخور و به كسانى كه از ميوه هاى آن درخت روزى مقدر شده است ، نيز بخوران . مردم مىگويند : عجبا اين بانگ چيست ؟ ما در اين صحرا نه درخت بينيم و نه ميوهاى ما از ادعاى اين سودا زدگان گيج شديم كه مىگويند : در اين جا باغ و سفرهء رنگارنگ گسترده شده است .
ادعاى آنان ما را به ترديد مىاندازد و بار ديگر دستهايم را به چشمهايم مىمالم ، تا ببينم آيا اين جا باغى وجود دارد ، يا بيابان بىآب و علف يا راه هاى تاريك است ؟ من هم مانند آنان حرف مىزنم .
شگفتا چرا چنين مهر نابينايى را خدا به ديده گانم زده است ؟ از اين تنازعها هم محمد صلى الله عليه و آله در شگفتى فرو رفته است ، هم ابو لهب تبه كار . [ اين مطلب با واقعيت تطبيق نمىشود ، زيرا مطابق آيات قرآنى خداوند عزّ شانه از نور الهىشان ديده گان پيامبر را روشن ساخته و همواره حق و حقيقت را مىديد . مگر امير المؤمنين على ابن ابى طالب عليه السلام در نهج البلاغه نفرموده است :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 463
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦٣