دوست من تنها عقل قابل اهميت نيست . طبيعت به من يك قلب خوب و با نشاط ارزانى داشته است . ( 1 ) زندگى بايد از مجراى شك عبور كند ، گذشته از اين من در اين مسائل دخالت نمىكنم . دنيا را من خلق نكردهام و مسئول آن نيستم . ( 2 ) بدون رنج ، زندگى چه لذتى خواهد داشت ؟ بدون رنج زندگى تبديل به يك ستايش دائمى خواهد شد . البته زندگى كاملا جنبهء مذهبى خواهد يافت ، ولى يكنواخت خواهد گرديد . آن گاه من چه خواهم شد ؟ من رنج مىبرم و بدين طريق زندگى نمىكنم . من مجهول معادلهء نامعلومى هستم ، شبحى هستم كه نمىداند از كجا آمده و به كجا مىرود و حتى نمىداند نامش چيست ؟ تو مىخندى ؟ خير نمىخندى ولى بار ديگر عصبانى به نظر مىرسى . تو همواره عصبانى مىشوى . تو دائما ظرافت مىخواهى و من بار ديگر تكرار مىكنم كه حاضرم تمام اين زندگى ما وراى زمينى و همهء اين درجات و افتخارات را بدهم و به صورت يك زن تاجر فربه در آيم و شمع در كليسا روشن كنم . ( 3 ) اما ترديد و نگرانى و مبارزه بين ايمان و بىايمانى براى مردى مانند تو آن قدر دردناك است كه بهتر است گاهى آدمى در اين موارد خود را بدار بياويزد . ( 4 ) - آرى آرى چند دقيقهء پيش دروغ گفتم و بر خلاف وجدان و شرافت خويش صحبت كردم ، اما مىخواستم او را نجات دهم زيرا از من متنفر بود و نسبت به من عداوت داشت . ( 5 )
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 43
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣
هامش
( 1 ) .
( 2 ) 1 و 2 - همان مأخذ ، ص 786 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ص 786 . .
( 4 ) همان مأخذ ، ص 790 . .
( 5 ) همان مأخذ ، ص 844 . .